|
سلاممممممممممممممم به تمام دوستان خوب مهربونم . وقتی هم که نبودم به یادم بودن. داداش خوبم روح الله . حمید .خاتون مهربون . فاطمه ی عزیزم . ایکای صبورم .ووووووووووووووووووووووووووووووووو. اواز خوش هزار تقدیم شم
یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق،دل خونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آواره صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سر می زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
عید سعید فطر بر شما مبارک باد فرا رسیدن عید سعید فطر را به تمام دوستان عزیزم تبریک و تهنیت عرض می کنم . و تشکر از دوستان خوبی که تو این یک سال برام پیام میزاشتم . خواهرای خوبم . مریم جون . کیمیا . هستی سوگند عزیزم . و خیلیای دیگه و همینطور برادرای خوبم اقای غفاری داداش خوبم اقای صادقی و حمد خوب و مهربون که امیدوارم تو دنیا هیچ مشکلی نداشته باشه و همیشه سالم و با نشاط بمونه . من می خوام برم اگرروزی روزگاری از این طرفا رد شدید . به یاد من افتادید بدونید که خیلی دوستون دارم و ببخشید که نتونستم برای تک تکتون پیام بزارم خدا حافظ وزی دوباره سبز می شوم از اشکهای تو رنگ سیاه می رود و زنده می شود جان تو هر چند نیستم ان زمان اما بدان باز هم دلم برای دلت تنگ می شود اندم دوباره بهاری و لبریز می شوم شاخه های درخت کبودم سبز می شود پاییز بهاریم همه سبز می شود با یک نظر اگرم امدی دوباره برو لبریز ز خدا حافظیم
باغ باغ دیشب پر عطر نفس گلها بود اشک یک پروانه بر رخ میخک سرخ پیدا بود اسمان نیلی و ارام و کبود و دل رود پر از شادی و لبریز از شوق که بیایی و به مهر پاک کنی خاک را از تن برگ شاپرکها پر از ناز و ادائ در پرواز و صدای پر پ رواز در انجا پر بود ،همگی می خواندند که در این باغ پر از لطف و صفا که درش باز شد از یاد خدا می نشاند بر خاک شاخه ای نرم و لطیفذ تا به یاری خدا ریشه اش زنده شود ابر و باد و مه خورشید همه جمع شوند تا بگیرد جانی و دل پر مهر صاحب باغ گردد ارام و بیاساید ،او زیر آرامش ان سار نکو و به سوی قبله در شب ،کند او سجده به سوی همان رحمت پاک من در این ظلمت شب همه الطاف خدا می بینم باغ را همنفس پاکی آب ذکر گوی این همه لطف و عطا می بینم و در این باغ بزرگ آمد آرام صدای تسبیح ذکر رحمان و رحیم یا کریم و یا کریم
حیاط خانمان سرسبز و زیبا بود کنارش حوض ابی رنگ دریا بود درونش ابی صاف ُچون ایینه شفاف کنارش تک درخت سیب پیدا بود که بارش سایه افکن شد به روی حوض ابیمان و چندین سیب سرخ از هر طرف پیدا در ان دم کودکی بودم بازیگوش و مادر روبرویم در اطاق با درد می اویخت همان دم کودکی ارام شیون کرد و سیبی از درخت افتاد و همراهش هزارات قطره ی فیروزه فام اب بر رویم پر از شادی شدم ان لحضه در ان حال در ان اب زلال ان سیب زیبا بود ودر دستان مادر کودکی از سیب زیباتر پدر با مهربانی کنار حوض اب امد وسیبی در میان دست پر مهرش و ان را هدیه کرد بر من من ان سیب قشنگ سرخ و زیبا را به مادر هدیه کردم ومادر سیب سرخ زنده را در دست من انداخت و من بویدمش بوسیدمش و تا امروز................ همیشه عطر تو در جان من زندست همان سیب قشنگی جای تو خالیست همیشه عطر تو در جان من جاریست
روزهای زندگی روزهای رفتن از خانه به سوی مدرسه شوق دیدن،پرکشیدن ،پشت در دل ،دل زدن فرصت بالا پریدن از میان کوچه ها شعری از باران شنیدن از دل اندیشه ها کیف در پشت و درونش عطر سیب عطر رویای تمام کودکی عطر مریم دختری خوب و قشنگ یاد مریم یاد باد دختری ساده بدون غل و غش زنگ می زد خانه مان مهر در چشمان او ،در دوتا دستان او تا رویم با هم به سوی مدرسه در همین اوقات خوش زود پروازی برایش پیش امد زود ،زود پر کشید از خاطرم مریم همان یار کبود بعد او حوری ،عزیزی مهربان و با صفا مثل گلهای بهاری صاف چون چشمه زلال دستهای مهربانش پر ز نیلوفر ز گل یاد دادم از هنر ،این مانده از او یادگار یک نفر دیگر میان کوچه بود شیطنتهای خوشش چون همیشه ساده بود سنگ می زد شیشه را نوجوانی شاد همچون شاپرک بابک خوب و عزیز و مهربان روزهای کودکی اخر به پایانش رسید نوجوانی و جوانی مثل طوفانی وزید دوستهای نوجوانی پر ز خنده ،پر ز گل همچو اتش گرم و سوزان چون عطش خواهان اب روزهای نوجوانی انقدر خوش طعم بود مثل طعم انگبین با بستنی مثل طعم خنده ی شیرین دوست حال هنگام جوانی و صفاصت همچو نیلوفر میان برکه ای نرم نرمک وا شدن چون شقایق از خجالت سرخ رو تنها شدن مثل پروانه درون پیله ی خود رفتن و در فکر فردا ها شدن بعد ان ایام طوفانی درونم ریشه کرد عشق پیدا شد درون قلب بسته چون حصار این حصار عشق بیدادی درونم تازه کرد او تمام جان و تن یک رنگ پر اوازه کرد من نمی دانم چگونه این سخن ابراز شد روح و جانم تشنه ی ان اب پاک و ناب شد عاقبت این عشق پنهان در میان شد ای خدا تو به من فرموده بودی صبر کن تا انتها صبر کردن بهر عاشق مثل کشتی در میان موجهاست انتظار روزهای گرم و سوزان در میان روزهاست
رقص نر گس با نسیم چرخش یک خاطره یاد ایام دگر امده بر خاطرم یاد ایامی قشنگ کودکی دنیای رنگ شادی و سر زندگی چون غزل جاری شدن حال بعد از سالها ،زنده شد ان روزها بوی عطر گرم نان شیر تازه در میان نان و سبزی و پنیر عطر پونه عطر سیر مهربانی چون هوا تو و من در کوچه ها دست ما چون بال شد پر زدن از کوچه ها ،چون چلچله اغاز شد یاد داری ان زمان در کنار ابشار دست در گیسوی اب اب بازی بی شتاب یاد ان ایام خوش چون شکر چون انگبین خاطرات دلنشین حال بعد از سالها تو کجا ،و من کجا بازی چرخ و فلک رفته از این یادها کاش در این جعبه ی رنگین کمان خاطرات من همیشه در زمان کودکی گم می شدم کاش همراه شکوفه در نسیم یا کنار جوی اب با بنفشه چون نسیمی در هوا من یار بلبل می شدم کاش........................
شيعه يعني يك علي و يك ولي شيعه يعني عاشقي دريا دلي شيعه يعني معني انسان شدن با وضو در سفر ه اش مهمان شدن شيعه يعني ذولفقار حيدري يك طرف جان دادن و شيدا شدن شيعه يعني همرهي با فاطما تا ثريا رفتن و ليلا شدن شيعه يعني خون درون تشت خون چون حسن هم صحبت مولا شدن شيعه يعني يك شبي در انتظار صبح يك يك لاله ها بر پا شدن شيعه يهني زينبي اي دخترم چادرت را پرچم مولا شدن شيعه يعني عشق و اتش شور و ناي دوستي با دوستان ما شدن شيعه يعني عاشق محض علي رو سپيدر در بهشت ماوا شدن التماس دعا
داستان منو تا اونجا خونديد كه غروب شد و ما از دريا به طرف خونه بر مي گشتيم . با اينكه تعدادمون كمتر شده بود اما بازم يه گروه شلوغ پلوغ . زياد بوديم . تا اينكه مسخره بازي يكي گل كرد و شروع كرد به ................ يكي از بچه ها هم پيشنهاد داد كه بيايد مسايقه دو بزاريم و شروع كردن به دويدن انگار از زندان ازاد شده بودن . هر چي بهشون مي گفتم ارومتر الان مردم ما رو مي بينن مي گن اين يعجوج ومعجوجا از كجا فرار كردن اومدن اينجا اما به خرجشون نمي رفت كه نمي رفت . خلاصه هر طوري بود تا خونه رسيديم . خدا رو شكر كه پسر يكي از فاميلا به اسم امير حسين با ما نبود و الا هممون رو به رقص مي نداخت چون كلا از هر دو جهان ازاده ......... شب شد و بساط كباب رو راه انداختن . جات.ن خالي خانوما تو اشپز خونه مشغول بودن و اقايون هم تو حياط . بعضيا هو ما شالله ماشالله مي گفتن و يواشكي كباب بر مي داشتن . مي خوردن ................................. خلاصه سفره حاضر شد و ووووووووووووووووووووواي ريختن سر سفره تا موقع اماده كردن غذا هيچ كس پيداش نبود . اما تا سفره اماده شد . همه ريختن تو سفره و از هر طرف شروع كردن به خوردن . اما جاتون خالي و خيلي چسبيد. هر چند به من زياد نرسيد . اما بازم چون همه بودن خوش گذشت . بعد از شام بعضي از مهمونا رفتن خونشون چون خونشون نزديك بود . ما هم با كمك هم ضرفا رو شستيمو گفتيم بريم تو اين سكوت كمي قدم بزنيم . كه اگر همسر محترم بنده بود اجازه نمي داد . به هر حال با يكي مثل خود . كه نترس و بي باك بود راه افتاديم كه بريم . كه مامان گفت دخترا تنها بيرون نريد اينجا رو نمي شناسيد . خطرناكه . اما دلم مي خواست تو تاريكي برم بيرون شايد جني ....... روحي .............. ببينم اما خوب احترام مادر واجبه . ما هم به دم در وايستادم بسنده كرديم صبح روز بعد منو همسر محترمم از قبل تصميم گرفته بوديم كه وقتي اومديم غرب مازندران يه روز بريم 2000و 3000 را هم ببينيم و چون كلا هر دوتامون خيلي خوش سفر هستيم( چشم نزنم خودمو) به ديگران هم پيشنهاد داديم . مشكل اينجا بود كه همه دلشون مي خواست بيان اما وسيله نداشتن . ما دوتا ماشين بوديمو كلي ادم . ماشين سومي هم رفته بود دنبال كار و گرفتاريش . به هر حال كلي بچه و بزرگ و پير و جوون جمع شديم تو دوتا ماشينو راه افتاديم . اما قرار شد نهار برگرديم خونه . مامان گلم هم مثل هميشه از خود گذشتگي كرد و موند خونه تا نهار رو اماده كنه . ما به طرف شهسوار حر كت كرديم . البته دارم بهتون ادرس مي دم اگر اومديد كجا بريد . تا قبل از رسيدن به شهسوار يه جاده ي كمر بندي وجود داره كه از اوجا خيلي بهتر مي شه رفت چون تو شهر خيلي شلوغه . از اونجا به طرف كلار اباد و قلعه گردن رفتيم . تو سه راهي قلعه گردن بايد بپيچيم سمت راست بعد مستقيم مي ريم بالا دوباره به يه ابادي مي رسيم اونجا اگر سمت چپ بريم مي ريم 3000 و اگر مستقيم بريم مي ريم 2000 ما هم رفتيم . وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايييييييي نمي دونيد واقعا زيباست صداي رودخونه . پرنده ها ارامش جنگل . فقط چشماتون رو ببنديدو براي خودتون مجسم كنيد . مثل اين مي مونه كه با پالتو يك ساعت تو سونا بموني هواي شرجي و خفه كننده . جنوبيا مي دونن چي مي گم . بعد يه موقعيت خوب و خنك. چه حالي ميشه منم همون حالو داشتم با چادرو مقنعه و مانتو اونم تو ماشين و حالا تو يه جنگل خنك و اروم . زمزمه ي اب . خدا قسمت همتون كه ...........................امممممممممممممين به هر حال كلي سوت و داد و فرياد به خاطر تخليه ي رواني انجام شد . عكس گرفتيمو . طبق معمول اين طور مسافرتا قبلش گلريزون كرده بوديم كلي هله هوله هو خريده بوديم نشيستيم كنار رودخونه و همشونو خورديم . البته نمي دونم من چطوري خوردم چيپس فلفلي و سركه اي به همراه يك عدد سانديس سيب و كلي پفيلاي نم كشيده . اما عجب چسبيد . همسر گرام بنده . به من مي خندي. و مي گفت انگار از قحطي اومدم . اما خوب كار دله ديگه ادم ياد بچگياش مي افته . .....بقيه ي ماجرا هفته ي اينده در ضمن اگر بد نوشتم و خوشتون نيومد بگيد تا اين ماجرا رو ادامه ندم . ذوق شعر گفتنمون رو كه كور كرديد |
About![]()
در كوهستان دفتر شعرم جا ماند Archivesفروردین 1388دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Links
ابجی فاطمه
داستان كافه رنسانس |