هفته ي گذشته بعد از تمام شدن امتحانات تصميم گرفتيم بريم مسافرت . پنجشنبه را افتاديم با كلي بار و بنديل به طرف غرب مازندران شب رو تو خونه ي يكي ار اقوام نزديك خوابيديم اونم چه خوابيدني چشمتون رزو بد نبينه به علت تعمير خونه اطاقا خالي شده بود و فقط يك اطاق تميز وجود داشت كه همه مجبور شديم تو اون اطاق بخوابيم تا ساعت 2 نصفه شب هم تلويزيون روشن بود تا مسابقه ي فوتبال رو تماشا كنند . كلي هم خوشحالي كردن براي پيروزي اسپانيا . بعدش خواستيم بخوابيم كه بازم چشمتون روز بد نبينه پشه ها حمله كردن مجبور شديم تو اون اطاق 3در 4 پشه بند بزنيم . تازه داشت خوابم مي برد كه پاي يكي از اقوام خورد تو سر من . پاي منم ناخود اگاه خورد به دست يكي ديگه. تا اخر ماجرا تازه خوابم برده بود كه يه خروس بد صداي بي محل شروع كرد به قو قو لي . قو قو كردن مگه تموم مي شد . اي واي تا صبح حسابي چشام دو دو مي زد بعد از نماز تازه خوابم برده بود كه شيپور بي دار باش زده شد . صبحانه رو اماده كرديم تا تو راه بخوري..
خلاصه ماشين حركت كرد و ما محو زيبايي طبيعت شده بوديم دريا از يك طرف و شالي زارها از طرف ديگه رفتيمو رفتيمو رفتيم تا رسيديم به سيسنگان .جايي كه جاده از كنار دريا عبور مي كنه . جاي همتون خالي بود . رفتيمو سفره ي صبحانه رو محيا كرديم . واي كه چقدر چسبيد . بعدش هم چند تا عكس يادگاري به عنوان سند سفرمون گرفتيم هر كس با موبايلش از يك طرف عكس مي گرفت .
بازم رفتيمو رفتيمو رفتيم تا به نوشهر و چالوس و.................................عباس اباد رسيديم . اونجا ميلاي يكي از اقوام نزديك بود قرار بود چند تا از فاميلهاي ما هم بيان اوجا بعد كلي روبوسي و احوال پرسي طبق معمول هر روز وارد محيط كارمون يعني .................اشپز خونه شدم . اول به گاز سر زدمئ ببينم صاحب خونه چي رست كرده .
بعدش دستور درست كردن يه ترشي فوري و خوش مزه را دادم و خودم شروع كرم به درست كردنش . تو اين جمع يه خانم شاعر هم بود كه شعرامو بهش نشون دادم و اشكال كارامو ازش پرسيدم و خدا خيرش بده كلي كمكم كرد و بگذريم تا بعد ظهرشو بگم
غروب مردا موندن خونه و دخترا و پسراي خانواده همراه مادرا به طرف دريا حركت كرديم . مثل لشكر شكست خورده شده بوديم يه عده اول صف...............................تا اخرشو بخونيد از همه جالبتر بالا رفتن از پل هوايي بود.
اولين نفري كه از پل هوايي از جمع ما پايين اومد .من اخرين نفرشون بودم كه بالا رفتم.به همين ترتيب رفتيم كنار دريا بعدش هم يكي از بچه ها پيشنهاد داد تا براي شكممون گلريزون كنيم . خلاصه يكي شد مسوول خريد و رفت
همه كپه كپه نشسته بود مجردا با مجردا و متاهلا با متاهلا
يكهو چند تا پسر كه نمي دونم از كجا پيداشون شده بود پريدن تو دريا و شرع كردن صدا هاي عجيب و غريب از خودشون در اوردن . بيچاره ها خودشون رو كشتن تا دخترا نگاشون كنن. اونها هم كه انگار نه انگار به پيشنهاد من بلند شدنند و رفتند يه طرف ديگه نشستند. .بعد مادر كه رفتن من به عنوان بچه مثبت گروه . مواظب اونا بودم كه بازم چشمتون روز بد نبينه اشكمو در اوردن . وكاري كردن كارستون . شايد هفته ي ديگه براتون تعريف كنم![]()
![]()
![]()
اكنون اگر مستم كني ،بي يار و بي دستم كني
بر گرد روي ماه تو ،شيداي شيدا مي شوم
بايد مرا زنجير كرد ،همچون گدايان سير كرد
تا در كنار خانه ات شيداي شيدا ميشوم
من نه سبو خواهم نه سود ،نه گلشني از بهر سود
تنها براي ديدنت شيداي شيدا مي شوم
خواهم بميرم در برت،اتش بگيرم در برت
مولاي من از نام تو شيداي شيدا مي شوم
خواهم شوم خاك رهت تو پا گذاري بر سرم
من ازدم روح اللهت شيداي شيدا ميشوم
آدينه شب در انتظار،مي خوانمت با چشم زار
گر تو بگويي يك جواب شيداي شيدا مي شوم
هر چند بد كارم خجل،شرمنده و زارم خجل
گر تو بگويي فاطمه شيداي شيدا مي شوم
دل من سوي تو پر زد
به هوايت سر و تن زد
چو كبوتر سر بام دل تو باز نشستم
تو به من سنگ زدي ،بال شكستي،نگسستم
اشك از چشم دلم ريخت
باز سوي تو پريدم ،سر بام تو نشستم
تو كه صياد دلم گشتي و هستي
منم ان آهوي دل خسته كه دنبال تو هستم
تا به دام تو فتادم شاد هستم
تو همان سرو بلنديو منم پيچك عاشق
دور كردر تو مرا از خود از دل
من چنان پيچ زدم بر تو بر دل
شاخه لرزيد،اشك از چشم دلم ريخت
دور گشتم زه تو اي شمع وجودم
تو قلم گشتي و من دفتر مشقت
من بدون تو نوشتم
اين شب و هر شب و هر شب
نه نگاهي ،نه سراغي ،بي تو اي ماه دل من
با چه حالي من از اين راه گذشتم
دوريت را پيش از اين من نتوتنم
كاش ميشد كه فرستم
پركي ،قاصدكي از سر كويم به كنارت
مادرم
دستانت بوي بهار را مي دهند
عطر بهار نارنج
رنگ دريا و لطافت جنگل
عطر شكفتن دوباره ،بوي نسيم همچون ترانه ي آب بر سبزه ها و شاخه ها
عطر رازقيت هميشه در مشامم جاريست
سالها گذشت و من همچون شاخه اي جوان
از تو جدا شدم
و در گوشه اي با درختي پيوند خوردم
اما هنوز جان و دلم در هواي توست
از اين راه دور تو را مي خوانم
تويي كه بهشت خدا زير پاي توست
در جايي خوانده بودم
پا هاي تو بوي بهشت مي دهد
و خوش به حال كساني كه هر روز بر جايي قدم مي نهند كه تو در انجا قدم مي زني
بر پاهايت بوسه مي زنم كه كليد و ره گشاي بهشتي
هر چند از تو دورم اما دنيايم تويي
مادرم![]()
![]()
![]()
چشمهاي باران ،قطره قطره مي چكد بر تن خاك
آسمان بعد تمام باران ،با تمام نفسش مي خندد
و زمين باز نفس مي كشد از بوي بهار
و كنار جويي
نر گس و ياسمن و ياس كبود
دست در دست نسيم
آب بازي كردند
و تن و روح به عطر خوش يار آغشتند
من در اين حال خوش و ارامش
به تو مي انديشم
به تو كه مثل گلي ، پاكتر از روح نسيم
به تو كه خوش خبري
همچو ان نامه رسان خوش دل
در كنارم سبدي گل دارم
و درونش ياسي پر زه عطر احساس
مي فرستم ان را با نسيم همره باد
تو بيا فردا شب در كنار ديوار
تا همان قاصدك نرم و لطيف
از پي ان ديوار
ببوسد رويت
يك لحظه در انديشه ي خود غرق شدم
هم صحبت يك خيال ،يك وهم شدم
روحم به تمناي رسيدن به وصال
سوزاندم و همچون نگهي تنگ شدم
******************************
اندم كه به اميد خيالي بودم
چون بلبل شيدا سر شاخي بودم
اندم نه خودم بودم و نه دلتنگي
تنها به اميدن رسيدن گلابي بودم
******************************
يك نقطه درون قلب من مي سوزد
اتش همه جان . روح من مي دوزد
من تشنه ي اين سراب بودم؟ اي واي
بايد كه تمام جان و تن برسوزد
*****************************
يك لحظه غافل شده ام از تو دلا
انقدر زدي قفل بر اين قلب دلا
چون سنگ شده اسير و بي نام و نشان
اي كاش رها شوم زه تو سنگ دلا
*****************************
اگر اتشي خود بسوزان مرا
اگر بربطي خود برقصان مرا
سماعي كنم در برت اي نسيم
اگر عاشقي تو رها كن مرا
****************************
قايقي ساخته ام
و برايش بحري
قايقم را پر شيريني شعرم كردم
كه تمامش از توست
و تو كشتيباني
و در اين بحر پر از در و گهر تو بيا مهماني
عاشق قايق و قايقرانم
همه ي قلب و دلم شد مثل پارو
مي برد ارامش ميبرد ارامم
نه دلي دارم كه غرقش بكنم در اين بحر
نه دلي كه فراموش كند قايق ران
همچنان مبهوطم
همچنان سرگردان
روزها مي گذرد،و من اينگونه غزل مي خوانم
من خودم ساخته ام قايق و هم قايقران
حال خود صيد شدم
و تو صياد شدي در اين بحر
منم گداي فاطمه الزهرا(س)
ای سیب بهشتی خدا در روی زمین لختی نگاه کن به من ای بی بی نازنین
دلتنگ دعای توام ای بانوی اب من را قبول کن در این حضور ناب
تو اختری بر این سپهر سیاه دلم کنون ای روشنی بخش سپیده کن دلم کنون
ای دختر رسول خدا ،ای همسر علی بهتر زه تو که دیده است ای نور منجلی
ای وادر حسن ای مادر حسین ای مهربان برای زینبین
من را حلال کن زه بس گرفتار گشته ام این شعر را فقط برای تو نوشته ام
هر چند رو سیاه و خجل در مقابلت ایستاده ام و امید دارم به عنایتت
تو ریسمتن نجاتی و ما هنوز درون چاه دست می کشیم به سنگ و آهن و گریه می کنیم اه اه
تو چلچراغ نجاتی و ما اعمی و کور دست می کشیم بر سیاهی و ،هستیم کور
ای کاش می شنیدو نوای تو را دمی ای کاش کر نبودم و اینگونه بی وفا
ای کاش سپر می شدم در مقابلت انگاه که در پشت کرد در مقابلت
ای کاش که سنگ بودم کنار در تا می شکست پای عدوی علی به تیر درد
من را ببخش که حرف تو را گوش نمی دهم هر چند بارها گفتی زود فراموش می کنم
من را ببخش که نور تو را به نور شمع بخشیدم و خجل زه روی جمع
امروز دست نیازم به سوی توست امروز مهر نمازم به اسم توست
الهم عجل لوليك افرج-الهم الرزقني شفاعه الحسين يوم الورود
قلب ما چون باغ است
گاه سر سبز و پر از سوسن و سرو
گاه پاییزی و غمگین ، پر درد
گاه سرد و نگران و بیمار
گاه سوزان و پر از اتش و اه
فصل فصل این باغ از درون خود توست
باغبان این باغ فکر و اندیشه ی توست
تو چو پر شور زه ایمان باشی
باغ قلبت شاد است
،بلبلان می خوانند
و تو خود می رقصی در این باغ
گاه پاییز دلت می اید
و دلت زرد و کبود ،پر غم پر
پر ماتم
و تمام گلها می سوزند و تو خود می نالی
آسمان ابری و بارانی و چشمان تو مرطوب
و تو خود می دانی آسمان دل تو خیس شده از باران
دلکم این را تو بدان
از پس این باران اسمان آبی مهمان است
و لبت خندان است
باز کن پنجره ی شاد دلت را ای دوست
باغبان دل تو در راه است

هیچ کس عمق نگاه نگران تو را احساس نکرد
در پس پنجره ی چشمانت رویاییست
به اندازه ی یک روح لطیف
و به رنگ گل زیبای نگاه نگرانت
ودر این پنجره ی کوچک و زیبا
پر شده شبنم اشک
من تو را می خوانم
وبه تو می گویم
که درون دل پر مهر خودت
خانه ی ابادی است
و در ان خانه ی پر شور جوانی ، بلبلی می خواند
گوش کن
او به تو می گوید ، که چرا غمگینی
از پس هر غم و اندوه
گل لبخندیست
که تو را می جوید
گر چه از تو دوریم
باز این فاطله ها نزدیک است
من به یادت هستم
هر زمان و هر جا
و به هنگام گل زیبای اذان
می فرستم سبدی پر زه دعا
باز کن دستانت
و بگیر این سبد پر زه دعا
و برایم بفرست ، سخنی از نظر لطف خدا
که همه اوست ،با او ،اوییم
و چو مرغان سحر
ذکر گر هو هو ییم
چشم بگشا دلكم كه خدا در دل ماست
خانه اش نزديك است ،پشت دل پاك تو است
در ان از نور است
وكلوني از جنس نسيم
هر سحر با هر بادي مي نوازد آهنگ
باز كن درها را
چشمهايت روشن و دلت نوراني
با صداي تكبير تو شدي روحاني
تو همان شبنم پاك ارمي تو همان شاه نشيني ،صنمي
كه ملائك بر تو برده سجود
چون خدا گفت كه باشي تو وجود
تو كه اين خاك خسي از نفخات قدسي گشت بلند
و مجسم شد از ان يك ادم
آدم از روح خدا شد خاتم
روح شو ،جان شو و ايينه گشا
تا زمين از تو شود مهد رضا

جا همهمه بود
و سكوت گم شده بود
و در اين دالان پر زه هياهو و شرر
من به دنبال سكوت كوي به كوي مي گشتم
هيچ راهي نبود
تا به پايان برسد
و همه مشغول حرفهايي كه در ان ايينه پيدا نبود
هيچ گوش شنوايي نبود
گوشها كر شده بود
و دهانها همه در وهم
شده بودند يك سنگ
تيز و محكم يكجا
باز شد پنجره اي
و كنارش يك دست
با اشاره ارام
گفت اينجا .... بيا
پشت اين پنجره ي چوبي زيبا و قشنگ
بود گلداني پر از شمعداني
و كنارش تنگي پر ماهي
و همان دست عزيز
بست آن پنجر ه را
همه جا آرام است
چه سكوتي.........به به
دلم ارام گرفت
و تمام طپش قلب نا آرامم
ريخته در قفس باز قناريهاي سبز و زرد وآبي
و چه زيبا خواندند
قصه ي آزادي
قصه ي رها شدن
مثل يك قاصدك ناز و قشنگ دوست خدا شدن

باغ من
باغ من زيباست
آسمانش ابري و نمدار
باغ بي برگ است
و زمينش پر از رنگهاي سرخ و زرد وسبز
باغ تنها شد
بلبلان رفتند
و سكوتي ساكن و سنگين
پشت ديوارش مي خرامد زود
در ميان اين همه آرامش اين باغ
من تو را ديدم
پر اميد و با نشاط
سبز تر از هر بهار
دستهايت پر توان همرنگ صبح
گرچه پاييز است
اما قلب تو رنگ صنوبرهاست ،سبز سبز
اين گل اميد تخمش در همين خاك است
چشم بسته
منتظر هم صحبت باد است
تا بيايد همرهش باران
بعد فصلي چند
در كنار نرگس مستانه و ياران
باغ من
هر چند خوابيده
در ميان خواب روياي تو را ديده
1/1/1387



