سیب کودکی
حیاط خانمان سرسبز و زیبا بود
کنارش حوض ابی رنگ دریا بود
درونش ابی صاف ُچون ایینه شفاف
کنارش تک درخت سیب پیدا بود
که بارش سایه افکن شد به روی حوض ابیمان
و چندین سیب سرخ از هر طرف پیدا
در ان دم کودکی بودم بازیگوش
و مادر روبرویم در اطاق با درد می اویخت
همان دم کودکی ارام شیون کرد
و سیبی از درخت افتاد
و همراهش هزارات قطره ی فیروزه فام اب بر رویم
پر از شادی شدم ان لحضه در ان حال
در ان اب زلال ان سیب زیبا بود
ودر دستان مادر کودکی از سیب زیباتر
پدر با مهربانی کنار حوض اب امد
وسیبی در میان دست پر مهرش
و ان را هدیه کرد بر من
من ان سیب قشنگ سرخ و زیبا را
به مادر هدیه کردم
ومادر سیب سرخ زنده را در دست من انداخت
و من بویدمش بوسیدمش
و تا امروز................
همیشه عطر تو در جان من زندست
همان سیب قشنگی جای تو خالیست
همیشه عطر تو در جان من جاریست
برایت یک بغل گندم