سلام
یک سالی میشه که دیگه تو این وبلاگ مطلب نزاشتم . من این وبلاگ رو خیلی دوست دارم .چون پر از پاکی و خاطرات خوبه . خاطرات رنگی برای زمانی کهشاید هیچ چیز دیگه رنگی نداشت . زمانی که اگر همه می گفتن اسمون خاکستریه . اما برای من ابی ابی بود .
من بودم و جنگل و دریا . غرق در ابی دریای خدا همه جا برام عطر بوی شکوفه های خوش عطر نارنج رو می داد
یادش بخیر نم نم بارون و قدم زدن تو کوچه های پر از درخت نارنج .چشمام رو اروم می بستم تا ریزش بارون رو رو صورتم بیشتر احساس کنم
اما حالا خیلی دورم با اینکه دوباره بهار شده نم نم بارون تو همون کوچه های خلوت می بارو و بوی نم و خاک خیس خورده و بهار نارنج بازم تمام هوای شهرمو گرفته اما انگار دیگه دلی برام نمونده
امروز اومدم سراغ جعبه ی مداد رنگیم تا دوباره اسمون را ابی و جنگل رو سبز چمنی کنم
یادش بخیر دریا
اون روز تابستون نوازش اروم نسیم . بوسه های اروم دریا به ساحل.
یادش بخیر جنگل صدای پای جیر جیرکها . خش خش برگهای مونده از سال گذشته . که می گفتن ما رو نگاه کنید پارسال بالای سرتون بودیم و امسال زیر پاهاتون
از وقتی از این رنگها جدا شدم ،دوباره رنگ سیاه و خاکستری به سراغم امد . دلگیر و دلمرده شدم
از امروز رنگ میزنم تمام اون رنگهای خاکستری رو ،تمام تیرگی رو
اگر تو هم سیاه شدی بیا شاید دوباره یه پرنده بکشم شاید هم سی مرغ با سی رنگ برای همه ی عمرم برای پرواز کردن و ساکن نشدن تو یک اشیونه ی کوچیک
خدایا دل پرواز کردن رو بهمن بده
که از نپریدن می میرم
خدایا ای معنای رنگهای اسمانی و زیبا از تو یاری می جویم ای نور بی منتها یاورم باش تو دلم افتاد یه فال از حافظ بگیرم این شعر امدخیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلب همعنان باد شمالیم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روزعمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
به شوق چشمه ی نوشت چه قطره ها که فشاندم
ز لعل بده فروشت چه عشوه ها که خریدم
زغمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی
زغصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
که بوی خون دل ریش از ان تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
که من چو اهوی وحشیاز ادمی ببریدم
چو غنچه بر سر ماز کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی اوبدریدم
به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی فروغ از چراغ دیده ندیدم