ذره ي خورشيد بودم در زمين پيدا شدم

در خودم گم گشته بودم نور ناپيدا شدم

ذره اي روز ازل افتاده بر اين خار و خس

هم قسم با اسمان  در انتها شيدا شدم

آمدم از عرش بر روي زمين تا روي فرش

از درون فرياد كردم در زمين تنها شدم

من نه خاكم نه خشم ،نه خرمني از كاه و گل

گرچه ام اينجا ولي با تو همه ونيا شدم

تو چو شمعي و وجودت روشنايي دلم

تا بديدم نور تو بيناي نابينا شدم

تو مپرس از من كه چون پروانه اي مشتاق  شمع

سوختم اتش گرفتم ،انتها رسوا شدم