دلنوشته های ماه بانو
جا همهمه بود
و سكوت گم شده بود
و در اين دالان پر زه هياهو و شرر
من به دنبال سكوت كوي به كوي مي گشتم
هيچ راهي نبود
تا به پايان برسد
و همه مشغول حرفهايي كه در ان ايينه پيدا نبود
هيچ گوش شنوايي نبود
گوشها كر شده بود
و دهانها همه در وهم
شده بودند يك سنگ
تيز و محكم يكجا
باز شد پنجره اي
و كنارش يك دست
با اشاره ارام
گفت اينجا .... بيا
پشت اين پنجره ي چوبي زيبا و قشنگ
بود گلداني پر از شمعداني
و كنارش تنگي پر ماهي
و همان دست عزيز
بست آن پنجر ه را
همه جا آرام است
چه سكوتي.........به به
دلم ارام گرفت
و تمام طپش قلب نا آرامم
ريخته در قفس باز قناريهاي سبز و زرد وآبي
و چه زيبا خواندند
قصه ي آزادي
قصه ي رها شدن
مثل يك قاصدك ناز و قشنگ دوست خدا شدن

باغ من
باغ من زيباست
آسمانش ابري و نمدار
باغ بي برگ است
و زمينش پر از رنگهاي سرخ و زرد وسبز
باغ تنها شد
بلبلان رفتند
و سكوتي ساكن و سنگين
پشت ديوارش مي خرامد زود
در ميان اين همه آرامش اين باغ
من تو را ديدم
پر اميد و با نشاط
سبز تر از هر بهار
دستهايت پر توان همرنگ صبح
گرچه پاييز است
اما قلب تو رنگ صنوبرهاست ،سبز سبز
اين گل اميد تخمش در همين خاك است
چشم بسته
منتظر هم صحبت باد است
تا بيايد همرهش باران
بعد فصلي چند
در كنار نرگس مستانه و ياران
باغ من
هر چند خوابيده
در ميان خواب روياي تو را ديده
1/1/1387
برایت یک بغل گندم