قلب ما چون باغ است 

 گاه سر سبز و پر از سوسن و سرو

 گاه پاییزی و غمگین ، پر درد

 گاه سرد و نگران و بیمار

گاه سوزان و پر از اتش و اه

 فصل فصل این باغ  از درون خود  توست

 باغبان این باغ فکر و اندیشه ی توست

 تو چو پر شور زه ایمان باشی

 باغ قلبت شاد است

،بلبلان می خوانند

و تو خود می رقصی در این باغ

 گاه پاییز دلت می اید

و دلت زرد و کبود ،پر غم پر

پر ماتم

 و تمام گلها می سوزند و تو خود می نالی

آسمان ابری و بارانی و چشمان تو مرطوب

 و تو خود می دانی آسمان دل تو  خیس شده از باران

 دلکم این را تو بدان

 از پس این باران  اسمان آبی مهمان است

 

  و لبت خندان است

 باز کن پنجره ی شاد دلت را ای دوست

 باغبان دل تو در راه است  

هیچ کس عمق نگاه نگران تو را احساس نکرد

در پس پنجره ی چشمانت رویاییست

 به اندازه ی  یک روح  لطیف

 و به رنگ گل زیبای نگاه نگرانت 

 ودر این پنجره ی کوچک و زیبا

 پر شده شبنم اشک

 من تو را می خوانم

 وبه تو می گویم

 که درون دل پر مهر خودت

 خانه ی ابادی است

 و در ان خانه ی پر شور جوانی ، بلبلی می خواند

 گوش کن

او به تو می گوید ، که چرا غمگینی

 از پس هر غم و اندوه

 گل لبخندیست

 که تو را می جوید

گر چه از تو دوریم

باز این فاطله ها نزدیک است

من به یادت هستم

 هر زمان و هر جا

 و به هنگام گل زیبای اذان

 می فرستم سبدی پر زه دعا

 باز کن دستانت

 و بگیر این سبد پر زه دعا

 و برایم بفرست ، سخنی از نظر لطف خدا

 که همه اوست ،با او ،اوییم

 و چو مرغان سحر

 ذکر گر هو هو ییم