قايقي ساخته ام

و برايش بحري

 

 

 

قايقم را پر شيريني شعرم كردم

كه تمامش از توست

 

 

و تو كشتيباني

 

و در اين بحر پر از در و گهر تو بيا مهماني

 

عاشق قايق و قايقرانم

 

همه ي قلب و دلم شد مثل پارو

 

مي برد ارامش ميبرد ارامم

 

نه دلي دارم كه غرقش بكنم در اين بحر

 

نه دلي كه فراموش كند قايق ران

همچنان مبهوطم

 

همچنان سرگردان

 

روزها مي گذرد،و من اينگونه غزل مي خوانم

من خودم ساخته ام قايق و هم قايقران

 

حال خود صيد شدم

 

و تو صياد شدي در اين بحر

 

به نفسهاي تو دلخوش شده ام