اما من كه عابد وزاهد نبودم مالی هم نداشتم تا به ان دل ببندم مردم سرگردان را می دیدم ودر دلم به انها می خندیدم .من به دنبال عشق وپاكی می گشتم دلم می خواست دیگران را هدایت كنم .........
در حال عبور از كوچه ای به در خانه ای رسیدم كه صدای ارامی از ان بیرون می امد . اهسته درون خانه را نگاه كردم كمی ترسیدم نكند كسی مرا ببیند . اما نه كسی نبود .به در نزدیك شدم ناگهان از خود بی خود شدم .از دور صدایی زیبا مرااز خود بی خود كرد اهسته نگاه كردم كسی را ندیدم از سر كبجكاوی بدون اجازه وارد شدم. چقدر زیبا بود پر از رنگهای گرم ورویایی صدا مرا با خود می برد انگار هیچ اراده ای نداشتم ..كنار حوض رسیدم لبریز از شراب بود. عقل می گفت نخور اما صدای زیبا می گفت به اندازه ی رفع تشنگی اشكالی ندارد .ببنوش اگر ننوشی هلاك می شوی.دستم را در میان اب حوض فرو بردم وجرعه ای نوشیدم. اه چقدر شیرین و دلچسب بود .اما باز تشنه تر شده بودم هر چه می خوردم سیر نمی شدم مست مست شده بودم .دوباره ان صدا را شنیدم به دنبال صدا از خانه بیرون امدم .او را دیدم نمی دانم در حالت مستی بود یا واقعیت بسیار زیبا بود . ودلم را با خود می برد .
خود را در بیابانی خشك ولم یزرعایستاده بودم پاهایم می سوخت اما چشمم به دنبال او بود . باهایم تاول زده بود وخون می امد .اما به دنبال سراب ومودش می دویدم تا شاید به او برسم .ناگهان پاهایم به بوته ی خاری گیر كرد با سر به زمین خوردم.تمام تنم خاكی وكثیف شده بود صورتم خونی در همین زمان دوباره او را دیدم دستش را به طرفم دراز كرده بود ومرا صدا می زد .بلند شدم به طرفش رفتم اما غیب شده بود انگار سراب بود .من تنها بودم .از تاریكی ، و صدای حیوانات وحشی می تر سیدم تمام تنم یخ كرده بود . از ترس می لرزیدم . به كنار صخره ای رسیدم به سختی خودم را از ان بالا كشیم اما توان بالا رفتن را نداشتم انگار تازه یادم افتاده بود چه كسی هستم . مستی شراب از سرم افتاده بود . چقدر دیر كرده بودم من كجا هستم؟ اینجا كجاست/؟
یادم امد ...بازار مكاره ..اما حالا واینجا چرا؟
به یاد تو افتادم گفتم خدایا اینجا چكار می كنم ،اما انگار همه چیز قطع شده بود انگار زبانی در دهانم نبود تا با ان صدا كنم . قلبی برایم نمانده بود تا با ان التماس كنم سرد ومنجمد شده بودم ......
انقدر بالا رفتم كه دیگر نه دستی مانده بود نه پایی ،نه چشمی نه قلبی . به بالای كوه رسیدم انجا هم هیچ چیز نبود .انجا همه چیز زشت وكریه وبد بو بود. صدایی از پایین كوه امد صدای او بود میگفت :بیا عزیزم بیا من منتظر تو هستم .بپر....بپر تا تو را در اغوش بگیرم
نمی دانستم بپرم یا نه هوس می گفت بپر اما عقلم می گفت نه .چرا بپری می میری .اما دلم مل گفت اگر به او نرسی مرده ای زندگی یعنی او .
ناگهان از درونم چیزی مثل مه بیرون امد .روشن سفید ولطیف انقدر زلال كه می شد تمام دنیا را از ورای ان دید . به من یك اینه داد . خودم را در ایننه دیدم .سیاه وسخت وكریه .ایا من بودم ؟چرا اینطور؟ ایا مرده بودم یا زنده بودم...............
نگاه كردم .شرمنده وپشیمان گفتم چه كنم .بر سر خود می زدم گریه می كردم .انقدر گریه كردم كه قطرات اشكم صورتم را پاك كرد دستم را به طرف صورتم بردم ان را با قطرات اشكم نمناك كردم . ان را به طرف قلبم بردم وان را لمس كردم حركتش را احساس می كردم .ارام ارام حركت می كرد .ومن دوباره جان گرفتم
درونم ارام كنارم نشست. نگاهم كرد در چشمانش زلال خودم را دیدم اما ارامتر پشیمان وسرگردان . دستش را به طرف اسمان بالا برد . دستش به سقف اسمان بالا برد . دستش به اسمان رسید . دست دیگرش ،دست مرا گرفت و گفت بگو یاای خدا
با تمام وجودم خدا را صدا كردم ،گریه كردم ،نادم وپشیمانگفتم مرا ببخش كه بخشندگی فقط برازنده ی توست
مجنون تو كوه را زه صحرانشناخت دیوانه ی عشق تو سر از پا نشناخت
هر كس به تو ره یافت زه خود گم گردید انكس كه تو را شناخت خود را بشناخت![]()
![]()

برایت یک بغل گندم