كودكي
در فرش سبز جنگل
سفرهاي سپيد
كنار درخت بلوط
مادر تكيه داده بر سپيداري ستبر
و من و تو درون روياهايمان پرواز مي كنيم
چشمانم را به ياد كودكي ميبندم
و باز مي شود ديدگانم از درون قلبم
و از دور به تو نگاه مي كنم
تو هم چشمانت را ببند و با من بيا
به ياد كودكي
به ياد پاكي هاي ان زمان
پشت بوته هاي پر از تمشك
كه تيغهايش اشك چشمانمان را در مي اورد
و لذت مي برديم از اين همه درد
و لبان قرمز
پاهايمان پر از گزنه بود
و احساس نمي كرديم
و مي دويديم در پي هم
هوا پر بود از مهرباني و گذشت
بوي شالي بوي باران ،بوي نم
الاچيق كنار زمين
همه روياي كودكي من بود
و ارزوي رسيدن به بالاي درخت اناب
كه تو بودي و من نبودم
صداي پاي مادر بزرگ كه از دور مي امد
پنهان كردن تخمهايي كه براي خوردن برداشته بوديم
و اتش كنار دريا
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 6:43 توسط ماه بانو
|
برایت یک بغل گندم