در فرش سبز جنگل سفرهاي سپيد كنار درخت بلوط مادر تكيه داده بر سپيداري ستبر و من و تو درون روياهايمان پرواز مي كنيم چشمانم را به ياد كودكي ميبندم و باز مي شود ديدگانم از درون قلبم و از دور به تو نگاه مي كنم تو هم چشمانت را ببند و با من بيا به ياد كودكي به ياد پاكي هاي ان زمان پشت بوته هاي پر از تمشك كه تيغهايش اشك چشمانمان را در مي اورد و لذت مي برديم از اين همه درد و لبان قرمز پاهايمان پر از گزنه بود و احساس نمي كرديم و مي دويديم در پي هم هوا پر بود از مهرباني و گذشت بوي شالي بوي باران ،بوي نم الاچيق كنار زمين همه روياي كودكي من بود و ارزوي رسيدن به بالاي درخت اناب كه تو بودي و من نبودم صداي پاي مادر بزرگ كه از دور مي امد پنهان كردن تخمهايي كه براي خوردن برداشته بوديم و اتش كنار دريا