سلام بر بانوی اب و اینه
سلام بر بانوي اب واينه
بانو اي از سلا له ي بهشتيان ، اي بي همتا .اي دختر نبي اي همسر علي اي مادر نور وعشق وصبر اي بركت زمين .اي بي همتا مرا درياب
من به تو مهتاجتر از كودك شير خواري هستم كه وابستهي شير مادر است . تو انقدر بزگواري كه وقتي به خانه ي داماد ميرفتي به در خواست سائلي لباست را بخشيدي .وقتي كودكانت روزه بودند نه فقير و مسكين ودر راه مانده كمك كردي .تو انقدر بزگواري كه د ر فاطيما عشق اسماني شدي. اخر تو كه هستي ؟ من در عجبم كه اين همه بزرگواري از كجا امده؟
دلم خيلي گرفته .نه بهتراست بگويم سنگ شده . ديگر گريه نمي كنم . شاد هم نيستم . غريبم واماندهام سرگردانم. ودر غم بي همنفسي مرده.
نه اين كه كسي نباشد نه همه هستند وباز نيستند
دستم به دامنت بانو تو سائلي را از در خانه ات نمي راني نم به تو مهتاجم واگر اين نياز نبود .من چه مي بايست مي كردم .دلم از اين زمانه گرفته روزگار سختي شده .هر روز منتظريم كه بيايد هر سال جشن ميلادش را مي گيريم .بدون اينكه بدانيم چرا؟
پسرت نور چشمت ان ولي منتظر را مي گويم كه فكر مي كنم از همه منتظر تر باشد. هر روز برنامه هر روز كتاب وهر روز ............
مي دانم كه يك روز خواهد امد . اما من سرگردانم خودت خوب مي داني كه چرا من اسير روز مره گي زندگي شده ام
روز با خواندن يك كتاب عوض مي شوم ودوباره شب همان ادم قديمي
چكار بايد كنم.دلم مي خواهد دل وزبانم يكي شود .ظاهر وباطنم يكي باشد اما نمي شود. دلم مي خواهد به كسي دروغ نگويم اما نمي شود.
سرگرداني از اين بيشتر كه در كلاف سر درگم خود اسير شدم .انقدر اين كلاف را به دور خودر پيچيدم كه باورم شد زندگي همين است.
كمكم كن از اين سرگرداني نجات پيدا كنم. تو مي تواني .اگر همين الان قرار باشد نزد شما بيا يم چه جوابي مي توانم به شما بدهم.نمي دانم .
شيطان انقدر زرنگ شده كه مرا با كار خودم اسير مي كند . ديروز به قلبم صحبت مي كردم دي دم چقدر عوض شده . اصلا به حرفهاي مغزم گوش نمي داد. فقط به دنبال كار خودش بود .از تو مي خواهم كمكش كني التماس مي كنم.كه مرا نه بلكه همه ي جوانان را دريابي
برایت یک بغل گندم