در فرش سبز جنگل 

سفرهاي سپيد 

كنار درخت بلوط 

مادر تكيه داده بر سپيداري ستبر

و من و تو درون روياهايمان پرواز مي كنيم 

 چشمانم را به ياد كودكي ميبندم 

 و باز مي شود ديدگانم از درون قلبم 

و از دور به تو نگاه مي كنم 

تو هم چشمانت را ببند و با من بيا 

به ياد كودكي

به ياد پاكي هاي ان زمان

پشت بوته هاي پر از تمشك 

 كه تيغهايش اشك چشمانمان را در مي اورد

و لذت مي برديم از اين همه درد

و لبان قرمز 

 پاهايمان پر از گزنه بود

 و احساس نمي كرديم 

و مي دويديم در پي هم  

 هوا پر بود از مهرباني و گذشت 

 بوي شالي بوي باران ،بوي نم 

 الاچيق كنار زمين

 همه روياي كودكي من بود 

و ارزوي رسيدن به بالاي درخت اناب 

كه تو بودي و من نبودم 

 صداي پاي مادر بزرگ كه از دور مي امد 

پنهان كردن تخمهايي كه براي خوردن برداشته بوديم 

و اتش كنار دريا

 مثل مرد ماهي گير 

 و من و تو بوديم

 اما حالا 

 چقدر فاصله چقدر دوري از من  

 كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم

تا دوريت را ببينم