ديروز پنجره ي اطاقم را باز كردم دستم را روي قاب پنجره گذاشتم به افق نگاه كردم وفرياد زدم خددددددددددددددددددددددددددددددددا
دلم مي خواو مثل طلوع خورشيد باشم .وقتي از پشت كوهها بالا مياد اروم وبي صدا با رنگ گرمش همه جا را روشن مي كنه وبا تمام مهر بونيش عشقش را با تو تقسيم مي كنه . سا عتها نور افشاني مي كنه تا همه از گرماي وجودش استفاده كنند.دلم مي خواد مثل تو باشم خورشيد خانم.
اما غروبت را دوست ندارم .وقتي غروب ميشه اسمون پر از رنگهاي نارنجي وارغواني ميشه.رنگهايي كه ادم را به ياد غربت ورفتن مي ندازه غروبت تو دريا خيلي زيباست .تو اروم اروم پايين مي ري ونهايت زيبايي تو انعكاس عكست تو ردياست .وقتي تو را مي بينم تمام غمهاي دنيا توي دلم مي شينه دلم نمي خواد غروب خورشيد باشم .
دلم مي خواد در اوج باشم تا همه از گر ماي من گرم بشن.وزندگي كنن هنوز غروب براي من زوده .
پس بايد به طلوع فكر كرد .به سر بلندي به زندگي.................................
ديگه پنجره ها را نمي بندم وهميشه از پشت اون تو را صدا مي زنم
ميگم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامنو درياب
منو به حال خودم رها نكن. درسته گناه من صحرا صحراست
اما بخشش تو دريا درياست
دريا همه نا پاكي ها را پاك مي كنه ومن ما هي در ياي تو مي شم 
برایت یک بغل گندم