وقتي عاشق شدم
شاعر شدم
اما از زماني كه شعرهايم بوي ريا گرفت
ديگر نمي نويسم
شعرهاي بدون قافيه و بدون وزن
مي نوشتم
شايد كه بخواني
به خاطر تو نوشتم و ندانستم كه در كوره راه
گم مي شوم
تمام وجودم را در قلبم مي ديدم
و تو حاكم وجودم بودي
چشمانم ديگر هيچ نمي ديد
و گوشهايم
در دوردست شكلي از تو بود
در قاب خيالم
در ميان يك لحضه از زمان
ومن اين سكون را زمان ناميدم
همچنان نگاه مي كردم و پلك نمي زدم
و كم كم تبديل به مجسمه اي گچي شدم
بي جان ، بي روح، بي فكر
بادي وزيد، باران آمد
خيس ، مرطوب شدم
افتادم و شكستم
در ميان گل و لاي، خودم را دوباره يافتم
آلوده
دستي مهربان
با نور واقعي خورشيد خشكم كرد
و قلبي بلورين از الماس ، چشماني شفاف از شبنم
تا هر گاه افسرده شوم
قلبم را بشويد
و زلال شوم در نگاهش
اي كاش از ابتدا قدرش را مي دانستم
و تو را تبلور زندگي نمي دانستم
تو كه همچون طا ووسي زيبا و خرامان
دلها را مي ربودي
ودر خلوتت آنها را به سخره مي گرفتي
كاش لحظه اي به خود بيايي
و ببيني كه چگونه خودت را در مرگ لحظه ها گم كرده اي
كاش فرق رودو دريا را مي فهميدي
و به جويباري كم عمق بسنده نمي كردي
دلم برايت مي سوزد
كه خودت را در ميان خود گم كرده اي
ديگر تو را نمي توان شناخت
نه خوابي
نه بيدار
كاشكي به نامت باز مي كشتي
و دوباره مسيح مي شدي در كالبدت
كاشششششششششششششششششششششششكي


برایت یک بغل گندم