در غروبي بي انتها در انتظار چه نشسته اي قلبي که بسوي تو مي آيد دلي که عشق تورا در سر دارد سينه اي که گرماي وجودتو درون اوست و دستهاي که گرمي بخش دستاي توست اون مياد از يه غروب غروبي همراه با قطرات بارون وقتي ميا بوي نمنم بارون همه جا پيچيده تو قلبت احساس قشنگي داري احساسي که در کنار او به سراق تو مياد اما ...وقتي داره ميره ديگه بارون نمي باره ديگه ابرها نمي تونند اشک بريزند آخه اون ديگه رفته ... (متني از حميد صمدي