دلنوشته
شب است و بغض سنگيني درون قلبم
شب و تاريكي و سياهي
نه نگاه آشنايي ، نه نشاني ، نه اميدي
مردماني سرد و خسته
همه درگير و شكسته
هر كسي سر به گريبان
منتظر از سر حرمان
تا كه نوري و شهابي
بشكند جاده ي شب را
من به اميد تو هستم به كناري بنشستم
تا رهم راه نمايي
در اين بند گشايي
تو كه مولا و عزيزي
تو كه هم بنده نوازي
من عاشق من شيدا به درت تكيه بدادم
توي مولا توي سروباز كن اين در بسته
من كه با نام تو مستم
مست سوداي الستم
جامه ي عشق قبايم
نام تو روح لقايم
من سودا زده را باز ببخشا و رهم ده
من غلام و تو كريمي
تو شهي شاه نشيني
تو نسيمي تو بهاري
تو همان روح لطيفي
بنگر بر من خسته
دست من سوي كريمت
چشم من روي رحيمت
لب من نام حبيبت
دستهايم پر احساس گناه است
تو ببخشاي و كرم كن
كه تويي رحمت بي واسطه و پر زه لطافت
از سر درد به سوي تو دويدم
دل ويران شده از غير بريدم
به تمناي رسيدن من به سوي تو پريدم
من كه جز نام تو در اين دل بيچاره نديدم
تو بيا از سر احسان
نظر لطف به ما كن
برایت یک بغل گندم