ابرهاي بي باران تمام وجودم را احاطه كرده بودند

و زمين خشكيده ي وجودم در حسرت يك قطره باران

 چشمانم به راهي بي پايان

 و دستانم به سويي گشوده

 تا شايد عطشم را با جرعهاي اب سيراب كنم

اما اين طوفان و ابر تنها غمي بود جانكاه

در پس اين اسمان كبود

 تنها روياي ريزش رحمت باران بود

 و چقدر دلخوش بودم به ريزش اين باران

 ناگاه طوفاني شدم

 صاعقه اي در درونم جهيد

به وجد امدم و سمائ را در اين برهوت اغاز كردم

 چرخيدم و رقصيدم

 گردبادي  شدم هراس انگيز

 نه از بهر خود

از براي ابرهاي خاكستري

 دورشان كردم

 و ناگهان باريد انچه مي خواستم

 ريزشي از جنس ابريشم

نرم و خوش اهنگ و لطيف

 بر تمام صحراي خشكيده ام

و دستانم دوباره زنده شدند و شعر زندگي سر از زمين در اورد

 و شكوغه هاي سپيد ايمانم دوباره جوانه زد تا به ثمر نشيند

اي ابرهاي پر بركت بباريد  بر اين جان خسته

 شايد دوباره غزلهاي شوريدگيم جاري شود در اين فضا

 شوريدگي از بهر تو اي ستاره ي بي انتها

 وقتي كه دوباره مرا باز خواندي به اين هوا

 كاش هواي حوا به سرم  نمي زد

 كاش شيدايي فرهاد بود و تنها شيرينش

 كاش مجنون مي ماند و ليلي

 و اي كاش ...............

 نه حتما

با ليه هاي برا ن و سوزان عشق،چشمان شيطان نفس را كور مي كنم

تا ابرهاي سياه تباهي از سر راهم كنار روند  

 و تنها تو در كنار باش اي محبوبم