هدیه
دفتر خاطراتم
پاك و سپيد همچو برف
ساكت و آرام و صبور
و هر روز مي نويسم با قلم احساسم بر برگه هاي سپيدت
و شروع مي كنم به نوشتن به نام صاحب قلم و لوح
ونوشتن تمام لحظه هاي گرم وسرد را
شبها و روزها، با تو و بي تو
از ابتدا كه تو بودي ،تا انتها كه از ان توست
پدر و مادر
پدر به رنگ ابي دريا پر نعمت و لطف
با دستاني پر سخاوت
و مادر به زنگ سبز زمين و جنگل
اميد و زندگي ،رحمت و بخشندگي
و پر بود فصلهاي زندگيم از گلهاي خوش بو
و گاهي در ميانشان بوته هاي گزنه ي وحشي
كه مي سوزاند دستانم را
و تو هم در اين گلستان بودي به زيباترين رنگ
به رنگ عشق
مثل رودخانه اي بودي در رگهاي خشكيده ام
و مثل باران بهاري بر جوانه هاي نو رسته
تو خورشيذ بودي براي من در روزهاي سردم
و حالا همه چيز مني
روح و روانم و آرامش جانم
وقتي تو در چشمانم هستي و من در اينه ي چشمانت
ديگر مني باقي نميماند
و تنها ما ميشويم
هديه به محمد عزيزم
برایت یک بغل گندم