ظهر عاشورا بود

ظهر عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق تنها بود!

 

آتش سوز و عطش بر دشت می بارید

در هجوم باد های سرخ

بوته های خار می لرزید

از عرق پیشانی خورشید ، تر می شد

 

دم به دم بر ریگ های داغ

سایه ها کوتاه تر می شد

سایه ها را اندک اندک

ریگ های تشنه می نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می جوشید

 

دشت ، غرق خنجر و دشنه

کودکان در خیمه ها تشنه

آسمان غمگین ، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان :

اسب های زخمی و بی زین

نیزه و زوبین

 

 

شور محشر بود

نوبت یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف ، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف ، منظومه خورشید روشن بود

این طرف ، هفتاد سیاره

بر مدار روشن منظومه می چرخید

 

دشمنان ، بسیار

دوستان ، اندک

این طرف کم بود و تنها بود

این طرف کم بود ، اما عشق با ما بود

 

*

شور محشر بود

نوبت یک یار دیگر بود

باز میدان از خودش پرسید :

"نوبت جولان اسب کیست ؟"

 

دشت ، ساکت بود

از میان آسمان خیمه های دوست

ناگهان رعدی گران برخاست

 

این صدای اوست !

این صدای آشنای اوست !

این صدا از ماست !

این صدای زاده ی زهراست :

"هست آیا یاوری مارا ؟"

 

و صدای او به سقف آسمان ها خورد

باز هم برگشت :

"هست آیا یاوری مارا ؟"

 

انعکاس این صدا تا دورترها رفت

تا دل فردا و آن سوتر ز فردا رفت

 

*

دشت ساکت گشت

ناگهان هنگامه شد در دشت

باز هم سیاره ای دیگر

از مدار روشن منظومه بیرون جَست

 

کودکی از خیمه بیرون جست

کودکی شور خدا در سر

با صدایی گرم و روشن

گفت : "اینک من ،

یاوری دیگر !"

 

آسمان ، مات و زمین ، حیران

چشم ها از یکدگر پرسان :

"کودک و میدان ؟ "

 

کار کودک خنده و بازی ست!

در دل این کودک اما شوق جانبازی ست!

از گلوی خسته ی خورشید

باز در دشت آن صدای آشنا پیچید

 

گفت :"تو فرزند آن مردی که لختی پیش

خون او در قلب میدان ریخت !

هدیه از سوی شما کافیست !"

 

کودک ما گفت :

"پای من در جست و جوی جای پای اوست!

راه را باید به پایان برد!"

 

پچ پچی در آسمان پیچید:

"کیست آن مادر که فرزندی چنین دارد؟!

این زبان آتشین از کیست؟

او چه سودایی به سر دارد؟"

 

و صدای آشنا پرسید :

آی کودک ، مادرت آیا خبر دارد؟"

 

کودک ما گرم پاسخ داد :

"مادرم با دست های خود

 بر کمر شمشیر پیکار مرا بسته است!"

 

از زبانش آتشی در سینه ها افتاد

چشم ها ، آیینه هایی در میان آب

عکس یک کودک

مثل تصویری شکسته

در دل آیینه ها افتاد  

 

*

بعد از آن چیزی نمی دیدم

خون ز چشمان زمین جوشید

چشم های آسمان راهم

اشک همچون پرده ای پوشید

من پس از آن لحظه ها ، تنها

کودکی دیدم

در میان گرد و خاک دشت

هر طرف می گشت

می خروشید و رجز می خواند:

"این منم، تیر شهابی روشن و شب سوز!

بر سپاه تیرگی پیروز!

سرورم خورشید، خورشید جهان افروز!

برق تیغ آبدار من

آتشی در خرمن دشمن!"

 

خواند و آن گه سوی میدان راند

هر یک از مردان به میدان بلا می رفت

در رجزها چیزی از نام و نشان می گفت

چیزی از ایل و تبار و دودمان می گفت

از خودش را ذره ای می دید از خورشید

او خودش را در وجود آن صدای آشنا

می دید

 

او خدا را در طنین آن صدا می دید!

گفت و همچون شیرمردان رفت

و زمین و آسمان دیدند:

کودکی تنها به میدان رفت

تا کنون در هر کجا پیران

کودکان را درس می دادند

اینک این کودک،

در دل میدان به پیران درس می آموخت

 

چشم هایش را به آن سوی سپاه تیرگی می دوخت

سینه اش از تشنگی می سوخت

چشم او هر سو که می چرخید

در نگاهش جنگلی از نیزه می رویید

 

کودکی لب تشنه سوی دشمنان می رفت

با خودش تیغی ز برق آسمان می برد

کودکی تنها که تیغش بر زمین می خورد

 

در زمین کربلا با گام های کودکانه

دانه ی مردانگی می کاشت

گرچه کوچک بود ، شمشیر بلندی داشت!

 

غروب

در غروبي بي انتها در انتظار چه نشسته اي قلبي که بسوي تو مي آيد دلي که عشق تورا در سر دارد سينه اي که گرماي وجودتو درون اوست و دستهاي که گرمي بخش دستاي توست اون مياد از يه غروب غروبي همراه با قطرات بارون وقتي ميا بوي نمنم بارون همه جا پيچيده تو قلبت احساس قشنگي داري احساسي که در کنار او به سراق تو مياد اما ...وقتي داره ميره ديگه بارون نمي باره ديگه ابرها نمي تونند اشک بريزند آخه اون ديگه رفته ... (متني از حميد صمدي

با تو

 با تو اغاز شد رفتن ، رسيدن به خدا 

 تو شروع تمام ان نياز عاشقانه بودي

 نياز  رسيدن به كعبه ، به تمام ارزويم

 تو را در كنار كعبه ديدم 

 بر خودم افسوس خوردم  وبر تو رشك 

 تو رفتي و من هنوز اينجا مانده ام 

 تو به كعبه با دست ساخته ي ابراهيم بت شكن نزديك بودي 

 ومن از همه چيز دو ، و شناور در افكار پريشانم

 تو براي من مثل اذرخش بودي

 نه بهتر بگويم رنگين كمان ارزوهايم

 با يادت به خدا رسيدم

 تو مرا نجات دادي 

 چگونه تو را دوست نداشته باشم ؟

 چگونه به تو فكر نكن؟

تويي كه معني مني و با مني

اي كاش مي توانستم لحظه اي در ان باران پاييزي

 كه يادت ان را براي من بهاري مي كند تو را ببينم

تويي كه با تو تمام فصلها برايم بهاري شده

  وقتي تو هستي من عاشقترينم

 تويي كه هيچ وقت نديدمت 

 اما دلم پر از روياي توست

دعايم كردي ، دعايت كردم

 صدايم كردي ، اما نتوانستم جوابت را بدهم

مي داني چرا؟

مي دانم كه مي داني

تو مسيح مني

تو روح و جان مني 

باز هم برايم دعا كن . اي كاش .............

 چه ارزوي دوري................

 اما تصويرت در كنار كعبه دل هيچگاه از ذهنم پاك نمي شود

 خواهرانه و صميمانه دوستت دارم.

و فقط منتظر روزي هستم كه خبر خوشبختي تو رادر كنار يك گل زيبا بشنوم

دوستت دارم به اندازه ي  ذره ذره ي شنهاي دريا

به اندازه ي تمام اقيانوسها

 

دلم هواتو کرده

اخ كه دلم بازم هواتو كرده 

 هواي اون چشك سياه و كرده 

اخ كه دلم دنبال تو مي گرده 

 دنبال اون چشم سياه مي گرده 

دلم مي خواد دوباره پيدات كنم 

كنار باغچه ها تماشات كنم 

دلم مي خواد بهت بگم عزيزم 

وقتي كه نيستي بي تو من مريضم 

دلم مي خواد خوب بدوني كه جوني

تمام لحظه هاي تو جووني

دلم مي خواد تو اسمون قلبم 

همش به دنبال صدات بگردم 

دلم مي خواد خوب اينو تو بدوني 

تو عمرمي،جونمي،زندگوني 

كاشكي دوباره عكستو مي افتاد 

تو حوض اب خونمون مثل ماه 

ماه ستاره ي مني مي دوني 

شبا تو خورشيد مني مي دوني 

با اون نگات خورشيدو پاره كردي 

 قلب منومثل ستاره كردي 

نگاه بكن يه لحظه از اون بالا  

 به اين پايين نزديك اب . دريا

 

 

عاشقان عیدتان مبارک باد

 

در غدير خم , طلوع نور بود ----- خم , تجلى گاه , كوه طور بود
كاروانى شد, مقيم آن زمين ----- كاروان سالار, ختم المرسلين
غرق شادى , جمله افلاكيان ----- خرم و سرمست خيل خاكيان
جبرئيل آورد, پيغام از خدا ----- بر حبيب او, رسول مصطفى ص
گفت آوردم , به فرمان كريم ----- بهر تو اينك پيامى بس عظيم
امتت را آگه از اين راز كن ----- عقده از كار دو عالم باز كن
داد فرمان خاتم پيغمبران ----- تا به پا شد, منبرى در آن مكان
بر فراز منبر آن , والا مقام ----- كرد حجت بر مسلمانان تمام
گفت پيغمبرص كه بعد از من على ----- رهبر خلق و امام است و ولى
پس بخوانيد اى قدح نوشان خم ----- آيه اليوم اكملت لكم
خانه زاد خانه امن خدا ----- شد وصى و جانشين مصطفى
خانه زاد كعبه نورى منجلى است ----- كعبه دلهاى مشتاقان على است
خانه زاد كعبه بر دوشش به شب ----- مى برد شام يتيمان عرب
تا مبادا كودكى بى نان و آب ----- سر نهد بر بستر و بالين خواب

----------


وقتي عاشق شدم 

     شاعر شدم  

      اما از زماني كه شعرهايم بوي ريا گرفت  

   

ديگر نمي نويسم 

شعرهاي بدون قافيه و بدون وزن 

مي نوشتم

شايد كه بخواني 

به خاطر تو نوشتم و ندانستم كه در كوره راه 

 گم مي شوم 

تمام وجودم را در قلبم مي ديدم 

و تو حاكم وجودم بودي

چشمانم ديگر هيچ نمي ديد 

و گوشهايم 

در دوردست شكلي از تو بود

 در قاب خيالم

در ميان يك لحضه از زمان 

 ومن اين سكون را زمان ناميدم 

همچنان نگاه مي كردم و پلك نمي زدم 

و كم كم تبديل به مجسمه اي گچي شدم 

بي جان ، بي روح، بي فكر 

بادي وزيد، باران آمد

خيس ، مرطوب شدم 

افتادم و شكستم 

در ميان گل و لاي، خودم را دوباره يافتم 

آلوده 

 دستي مهربان 

 با نور واقعي خورشيد خشكم كرد 

و قلبي بلورين از الماس ، چشماني شفاف از شبنم

تا هر گاه افسرده شوم 

 قلبم را بشويد 

و زلال شوم  در نگاهش

اي كاش از ابتدا قدرش را مي دانستم 

و تو را تبلور زندگي نمي دانستم

تو كه همچون طا ووسي زيبا و خرامان  

دلها را مي ربودي

ودر خلوتت آنها را به سخره مي گرفتي 

كاش لحظه اي به خود بيايي

و ببيني كه چگونه خودت را در مرگ لحظه ها گم كرده اي 

كاش فرق رودو دريا را مي فهميدي 

و به جويباري كم عمق بسنده نمي كردي 

دلم برايت مي سوزد 

كه خودت را در ميان خود گم كرده اي

ديگر تو را نمي توان شناخت  

 نه خوابي

 نه بيدار

 كاشكي به نامت باز مي كشتي

و دوباره مسيح مي شدي در كالبدت

كاشششششششششششششششششششششششكي