عید بر عاشقان مبارک باد

شيعه يعني يك علي و يك ولي

شيعه يعني عاشقي دريا دلي

شيعه يعني معني انسان شدن

با وضو در سفر ه اش مهمان شدن

شيعه يعني ذولفقار حيدري

يك طرف جان دادن و شيدا شدن

شيعه يعني همرهي با فاطما

تا ثريا رفتن و ليلا  شدن

شيعه يعني خون درون تشت خون

چون حسن هم صحبت مولا شدن

شيعه يعني يك شبي در انتظار

صبح يك يك لاله ها بر پا شدن

شيعه يهني زينبي اي دخترم

چادرت را پرچم مولا شدن

شيعه يعني عشق و اتش  شور و ناي

دوستي با دوستان ما شدن

شيعه يعني عاشق محض علي

رو سپيدر در بهشت ماوا شدن

التماس دعا

مسافرت ما(2)

با سلام به وبلاگياي عزيز

داستان منو تا اونجا خونديد كه غروب شد و ما از دريا به طرف خونه بر مي گشتيم . با اينكه تعدادمون كمتر شده بود اما بازم يه گروه شلوغ پلوغ . زياد بوديم . تا اينكه مسخره بازي يكي گل كرد و شروع كرد به ................

يكي از بچه ها هم پيشنهاد داد كه بيايد مسايقه دو بزاريم و شروع كردن به دويدن انگار از زندان ازاد شده بودن . هر چي بهشون مي گفتم ارومتر الان مردم ما رو مي بينن مي گن اين يعجوج ومعجوجا از كجا فرار كردن اومدن اينجا اما به خرجشون نمي رفت كه نمي رفت . خلاصه هر طوري بود تا خونه رسيديم . خدا رو شكر كه پسر يكي از فاميلا به اسم امير حسين با ما نبود و الا هممون رو به رقص مي نداخت چون كلا از هر دو جهان ازاده .........

 

 

شب شد و بساط كباب رو راه انداختن . جات.ن خالي خانوما تو اشپز خونه مشغول بودن و اقايون هم تو حياط . بعضيا  هو ما شالله   ماشالله مي گفتن و يواشكي كباب بر مي داشتن . مي خوردن    .................................

خلاصه سفره حاضر شد و ووووووووووووووووووووواي ريختن سر سفره تا موقع اماده كردن غذا هيچ كس پيداش نبود . اما تا سفره اماده شد . همه ريختن تو سفره و از هر طرف شروع كردن به خوردن . اما جاتون خالي و خيلي چسبيد. هر چند به من زياد نرسيد . اما بازم چون همه بودن خوش گذشت . بعد از شام بعضي از مهمونا رفتن خونشون چون خونشون نزديك بود . ما هم با كمك هم ضرفا رو شستيمو گفتيم بريم تو اين سكوت كمي قدم بزنيم . كه اگر همسر محترم بنده بود اجازه نمي داد . به هر حال با يكي مثل خود . كه نترس و بي باك بود راه افتاديم كه بريم . كه مامان گفت دخترا تنها بيرون نريد اينجا رو نمي شناسيد . خطرناكه . اما دلم مي خواست تو تاريكي برم بيرون شايد جني ....... روحي ..............

ببينم اما خوب احترام مادر واجبه . ما هم به دم در وايستادم بسنده كرديم

 

صبح روز بعد

منو همسر محترمم از قبل تصميم گرفته بوديم كه وقتي اومديم غرب مازندران يه روز بريم  2000و 3000 را هم ببينيم و چون كلا هر دوتامون خيلي خوش سفر هستيم( چشم نزنم خودمو) به ديگران هم پيشنهاد داديم . مشكل اينجا بود كه همه دلشون مي خواست بيان اما وسيله نداشتن . ما دوتا ماشين بوديمو كلي ادم . ماشين سومي هم رفته بود دنبال كار و گرفتاريش . به هر حال كلي بچه و بزرگ و پير و جوون جمع شديم تو دوتا ماشينو راه افتاديم . اما قرار شد نهار برگرديم خونه . مامان گلم هم مثل هميشه از خود گذشتگي كرد و موند خونه تا نهار رو اماده كنه . ما به طرف شهسوار حر كت كرديم . البته دارم بهتون ادرس مي دم اگر اومديد كجا بريد . تا قبل از رسيدن به شهسوار يه جاده ي كمر بندي وجود داره كه از اوجا خيلي بهتر مي شه رفت چون تو شهر خيلي شلوغه . از اونجا به طرف كلار اباد و قلعه گردن رفتيم . تو  سه راهي قلعه گردن بايد بپيچيم سمت راست بعد مستقيم مي ريم بالا دوباره به يه ابادي مي رسيم اونجا اگر سمت چپ بريم مي ريم 3000 و اگر مستقيم بريم مي ريم 2000

ما هم رفتيم . وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايييييييي

نمي دونيد واقعا زيباست صداي رودخونه . پرنده ها ارامش جنگل . فقط چشماتون رو ببنديدو براي خودتون مجسم كنيد .  مثل اين مي مونه كه با پالتو يك ساعت تو سونا بموني هواي شرجي و خفه كننده . جنوبيا مي دونن چي مي گم . بعد يه موقعيت خوب و خنك. چه حالي ميشه منم همون حالو داشتم با چادرو مقنعه و مانتو اونم تو ماشين و حالا تو يه جنگل خنك و اروم . زمزمه ي اب . خدا قسمت همتون كه ...........................امممممممممممممين

به هر حال كلي سوت و داد و فرياد به خاطر تخليه ي رواني انجام شد . عكس گرفتيمو . طبق معمول اين طور مسافرتا قبلش گلريزون كرده بوديم كلي هله هوله هو خريده بوديم نشيستيم كنار رودخونه و همشونو خورديم . البته نمي دونم من چطوري خوردم چيپس فلفلي و سركه اي به همراه يك عدد سانديس سيب و كلي پفيلاي نم كشيده . اما عجب چسبيد . همسر گرام بنده . به من مي خندي. و مي گفت انگار از قحطي اومدم . اما خوب كار دله ديگه ادم ياد بچگياش مي افته .          .....بقيه ي ماجرا هفته ي اينده در ضمن اگر بد نوشتم و خوشتون نيومد بگيد تا اين ماجرا رو ادامه ندم . ذوق شعر گفتنمون رو كه كور كرديد

جنگل 2000

مسافرت ما قسمت اول

هفته ي گذشته بعد از تمام شدن امتحانات تصميم گرفتيم بريم مسافرت . پنجشنبه را افتاديم با كلي بار و بنديل به طرف غرب مازندران شب رو تو خونه ي يكي ار اقوام نزديك خوابيديم اونم چه خوابيدني چشمتون رزو بد نبينه به علت تعمير خونه اطاقا خالي شده بود و فقط يك اطاق تميز وجود داشت كه همه مجبور شديم تو اون اطاق بخوابيم تا ساعت 2 نصفه شب هم تلويزيون روشن بود تا مسابقه ي فوتبال رو تماشا كنند . كلي هم خوشحالي كردن براي پيروزي اسپانيا . بعدش خواستيم بخوابيم كه بازم چشمتون روز بد نبينه پشه ها حمله كردن مجبور شديم تو اون اطاق 3در 4 پشه بند بزنيم . تازه داشت خوابم مي برد كه پاي يكي از اقوام خورد تو سر من . پاي منم ناخود اگاه خورد به دست يكي ديگه. تا اخر ماجرا تازه خوابم برده بود كه يه خروس بد صداي بي محل شروع كرد به قو قو لي . قو قو كردن مگه تموم مي شد . اي واي تا صبح حسابي چشام دو دو مي زد بعد از نماز تازه خوابم برده بود كه شيپور بي دار باش زده شد . صبحانه رو اماده كرديم تا تو راه بخوري..

خلاصه ماشين حركت كرد و ما محو زيبايي طبيعت شده بوديم دريا از يك طرف و شالي زارها از طرف ديگه رفتيمو رفتيمو رفتيم تا رسيديم به سيسنگان .جايي  كه جاده از كنار دريا عبور  مي كنه . جاي همتون خالي بود . رفتيمو سفره ي صبحانه رو محيا كرديم . واي كه چقدر چسبيد . بعدش هم چند تا عكس يادگاري به عنوان سند سفرمون گرفتيم هر كس با موبايلش از يك طرف عكس مي گرفت .

بازم رفتيمو رفتيمو رفتيم تا به نوشهر و چالوس و.................................عباس اباد رسيديم . اونجا ميلاي يكي از اقوام نزديك بود قرار بود چند تا از فاميلهاي ما هم بيان اوجا بعد كلي روبوسي و احوال پرسي طبق معمول هر روز وارد محيط كارمون يعني .................اشپز خونه شدم . اول به گاز سر زدمئ ببينم صاحب خونه چي رست كرده .

بعدش دستور درست كردن يه ترشي فوري و خوش مزه را دادم و خودم شروع كرم به درست كردنش . تو اين جمع يه خانم شاعر هم بود كه شعرامو بهش نشون دادم و اشكال كارامو ازش پرسيدم و خدا خيرش بده كلي كمكم كرد و بگذريم تا بعد ظهرشو بگم

 

غروب مردا موندن خونه و دخترا و پسراي خانواده همراه مادرا به طرف دريا حركت كرديم . مثل لشكر شكست خورده شده بوديم يه عده اول صف...............................تا اخرشو بخونيد از همه جالبتر بالا رفتن از پل هوايي بود.

اولين نفري كه از پل هوايي از جمع ما پايين اومد .من اخرين نفرشون بودم كه بالا رفتم.به همين ترتيب رفتيم كنار دريا بعدش هم يكي از بچه ها پيشنهاد داد تا براي شكممون گلريزون كنيم . خلاصه يكي شد مسوول خريد و رفت

همه كپه كپه نشسته بود مجردا با مجردا و متاهلا با متاهلا

يكهو چند تا پسر كه نمي دونم از كجا پيداشون شده بود پريدن تو دريا و شرع كردن صدا هاي عجيب و غريب از خودشون در اوردن . بيچاره ها خودشون رو كشتن تا دخترا نگاشون كنن. اونها هم كه انگار نه انگار به پيشنهاد من بلند شدنند و رفتند يه طرف ديگه نشستند. .بعد مادر كه رفتن من به عنوان بچه مثبت گروه . مواظب اونا بودم كه بازم چشمتون روز بد نبينه  اشكمو در اوردن . وكاري كردن كارستون . شايد هفته ي ديگه براتون تعريف كنم

مولاجان

اكنون اگر مستم كني ،بي يار و بي دستم كني

بر گرد روي ماه تو ،شيداي شيدا مي شوم

بايد مرا زنجير كرد ،همچون گدايان سير كرد

تا در كنار خانه ات شيداي شيدا ميشوم

من نه سبو خواهم نه سود ،نه گلشني از بهر سود

تنها براي ديدنت شيداي شيدا مي شوم

خواهم بميرم در برت،اتش بگيرم در برت

مولاي من از نام تو شيداي شيدا مي شوم

خواهم شوم خاك رهت تو پا گذاري بر سرم

من ازدم روح اللهت شيداي شيدا ميشوم

آدينه شب در انتظار،مي خوانمت با چشم زار

گر تو بگويي يك جواب شيداي شيدا مي شوم

هر چند بد كارم خجل،شرمنده و زارم خجل

گر تو بگويي فاطمه شيداي شيدا مي شوم

دل من سوي تو پر زد

به هوايت سر و تن زد

چو كبوتر سر بام دل تو باز نشستم

تو به من سنگ زدي ،بال شكستي،نگسستم

اشك از چشم دلم ريخت

باز سوي تو پريدم ،سر بام تو نشستم

تو كه صياد  دلم گشتي و هستي

منم ان آهوي دل خسته كه دنبال تو هستم

تا به دام تو فتادم شاد هستم

تو همان سرو بلنديو منم پيچك عاشق

دور كردر تو مرا از خود از دل

من چنان پيچ زدم بر تو بر دل

شاخه لرزيد،اشك از چشم دلم ريخت

دور گشتم زه تو اي شمع وجودم

تو قلم گشتي و من دفتر مشقت

من بدون تو نوشتم

اين شب و هر شب و هر شب

نه نگاهي ،نه سراغي ،بي تو اي ماه دل من

با چه حالي من از اين راه گذشتم

دوريت را پيش از اين من نتوتنم

كاش ميشد كه فرستم

پركي ،قاصدكي از سر كويم به كنارت

 

فرشته ی من روزت مبارک

مادرم

 دستانت بوي بهار را مي دهند

 عطر بهار نارنج

 رنگ دريا و لطافت جنگل

 عطر شكفتن دوباره ،بوي نسيم همچون ترانه ي آب بر سبزه ها و شاخه ها

عطر رازقيت هميشه در مشامم جاريست

سالها گذشت و من همچون شاخه اي جوان

 از تو جدا شدم

و در گوشه اي با درختي پيوند خوردم

اما هنوز جان و دلم در هواي توست

از اين راه دور تو را مي خوانم

تويي كه بهشت خدا زير پاي توست

در جايي خوانده بودم

 پا هاي تو بوي بهشت مي دهد

 و خوش به حال كساني كه هر روز بر جايي قدم مي نهند كه تو در انجا قدم مي زني

 بر پاهايت بوسه مي زنم كه كليد و ره گشاي بهشتي

هر چند از تو دورم اما دنيايم تويي

مادرم

چشم باران

چشمهاي باران ،قطره قطره مي چكد بر تن خاك

آسمان بعد تمام باران ،با تمام نفسش مي خندد

و زمين باز نفس مي كشد از بوي بهار

و كنار جويي

نر گس و ياسمن و ياس كبود

دست در دست نسيم

آب بازي كردند

و تن و روح به عطر خوش يار آغشتند

من در اين حال خوش و ارامش

به تو مي انديشم

به تو كه مثل گلي ، پاكتر از روح نسيم

به تو كه خوش خبري

همچو ان نامه رسان خوش دل

در كنارم سبدي گل دارم

و درونش ياسي پر زه عطر احساس

مي فرستم ان را  با نسيم همره باد

تو بيا فردا شب در كنار ديوار

تا همان قاصدك نرم و لطيف

از پي ان ديوار

ببوسد رويت