
با سلام به وبلاگياي عزيز
داستان منو تا اونجا خونديد كه غروب شد و ما از دريا به طرف خونه بر مي گشتيم . با اينكه تعدادمون كمتر شده بود اما بازم يه گروه شلوغ پلوغ . زياد بوديم . تا اينكه مسخره بازي يكي گل كرد و شروع كرد به ................
يكي از بچه ها هم پيشنهاد داد كه بيايد مسايقه دو بزاريم و شروع كردن به دويدن انگار از زندان ازاد شده بودن . هر چي بهشون مي گفتم ارومتر الان مردم ما رو مي بينن مي گن اين يعجوج ومعجوجا از كجا فرار كردن اومدن اينجا اما به خرجشون نمي رفت كه نمي رفت . خلاصه هر طوري بود تا خونه رسيديم . خدا رو شكر كه پسر يكي از فاميلا به اسم امير حسين با ما نبود و الا هممون رو به رقص مي نداخت چون كلا از هر دو جهان ازاده .........
شب شد و بساط كباب رو راه انداختن . جات.ن خالي خانوما تو اشپز خونه مشغول بودن و اقايون هم تو حياط . بعضيا هو ما شالله ماشالله مي گفتن و يواشكي كباب بر مي داشتن . مي خوردن .................................
خلاصه سفره حاضر شد و ووووووووووووووووووووواي ريختن سر سفره تا موقع اماده كردن غذا هيچ كس پيداش نبود . اما تا سفره اماده شد . همه ريختن تو سفره و از هر طرف شروع كردن به خوردن . اما جاتون خالي و خيلي چسبيد. هر چند به من زياد نرسيد . اما بازم چون همه بودن خوش گذشت . بعد از شام بعضي از مهمونا رفتن خونشون چون خونشون نزديك بود . ما هم با كمك هم ضرفا رو شستيمو گفتيم بريم تو اين سكوت كمي قدم بزنيم . كه اگر همسر محترم بنده بود اجازه نمي داد . به هر حال با يكي مثل خود . كه نترس و بي باك بود راه افتاديم كه بريم . كه مامان گفت دخترا تنها بيرون نريد اينجا رو نمي شناسيد . خطرناكه . اما دلم مي خواست تو تاريكي برم بيرون شايد جني ....... روحي ..............
ببينم اما خوب احترام مادر واجبه . ما هم به دم در وايستادم بسنده كرديم
صبح روز بعد
منو همسر محترمم از قبل تصميم گرفته بوديم كه وقتي اومديم غرب مازندران يه روز بريم 2000و 3000 را هم ببينيم و چون كلا هر دوتامون خيلي خوش سفر هستيم( چشم نزنم خودمو) به ديگران هم پيشنهاد داديم . مشكل اينجا بود كه همه دلشون مي خواست بيان اما وسيله نداشتن . ما دوتا ماشين بوديمو كلي ادم . ماشين سومي هم رفته بود دنبال كار و گرفتاريش . به هر حال كلي بچه و بزرگ و پير و جوون جمع شديم تو دوتا ماشينو راه افتاديم . اما قرار شد نهار برگرديم خونه . مامان گلم هم مثل هميشه از خود گذشتگي كرد و موند خونه تا نهار رو اماده كنه . ما به طرف شهسوار حر كت كرديم . البته دارم بهتون ادرس مي دم اگر اومديد كجا بريد . تا قبل از رسيدن به شهسوار يه جاده ي كمر بندي وجود داره كه از اوجا خيلي بهتر مي شه رفت چون تو شهر خيلي شلوغه . از اونجا به طرف كلار اباد و قلعه گردن رفتيم . تو سه راهي قلعه گردن بايد بپيچيم سمت راست بعد مستقيم مي ريم بالا دوباره به يه ابادي مي رسيم اونجا اگر سمت چپ بريم مي ريم 3000 و اگر مستقيم بريم مي ريم 2000
ما هم رفتيم . وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايييييييي
نمي دونيد واقعا زيباست صداي رودخونه . پرنده ها ارامش جنگل . فقط چشماتون رو ببنديدو براي خودتون مجسم كنيد . مثل اين مي مونه كه با پالتو يك ساعت تو سونا بموني هواي شرجي و خفه كننده . جنوبيا مي دونن چي مي گم . بعد يه موقعيت خوب و خنك. چه حالي ميشه منم همون حالو داشتم با چادرو مقنعه و مانتو اونم تو ماشين و حالا تو يه جنگل خنك و اروم . زمزمه ي اب . خدا قسمت همتون كه ...........................امممممممممممممين
به هر حال كلي سوت و داد و فرياد به خاطر تخليه ي رواني انجام شد . عكس گرفتيمو . طبق معمول اين طور مسافرتا قبلش گلريزون كرده بوديم كلي هله هوله هو خريده بوديم نشيستيم كنار رودخونه و همشونو خورديم . البته نمي دونم من چطوري خوردم چيپس فلفلي و سركه اي به همراه يك عدد سانديس سيب و كلي پفيلاي نم كشيده . اما عجب چسبيد . همسر گرام بنده . به من مي خندي. و مي گفت انگار از قحطي اومدم . اما خوب كار دله ديگه ادم ياد بچگياش مي افته . .....بقيه ي ماجرا هفته ي اينده در ضمن اگر بد نوشتم و خوشتون نيومد بگيد تا اين ماجرا رو ادامه ندم . ذوق شعر گفتنمون رو كه كور كرديد
