عيد بر همه ي دلهاي بهاري مبارك باد 

 عاشقان عيدتان مبارك باد

بهار من عیدت مبارک

بهار من 

امشب شب باز شدن درهاي بهشته  ،همون بهشتي كه همه ارزوي رفتن به اونو داريم  مي دوني راه بهشت از درون قلبهاي ما  باز مي شه. همون راه زيبايي كه عكسشو ديدي 

بهار من 

مي دوني وقتي قلبت اونقدر پاك مي شه كه فقط وفقط خدا توش جا بگيره. اونوقته كه تمام فرشته ها براي ورود تو وسجده كردن به تو ثانيه شماري مي كنن. تا دستاي پاك تو رو بگيرن و اروم اروم تو  در جاده ي سبز و نرمش قدم بزاري اونوقت به ياد منم باش 

بهار من 

كليد بهشت رو فراموش نكن. يادت نره كليدش رو هر روز فرشته ها برات از اسمون  ميارن . كنارت مي زارن شايدم تو دستات . يادت نره روي زمين جاش نزاري 

بهار من، عزيز من 

تو تو بهار اومدي  تنام زندگي منو پر از شكوفه هاي سفيد و صورتي و...... كردي. پس هميشه بهار باش نزار هيچ وقت اين بهار تو قلبت خزون بشه.   

بهارمن  قلب من 

از خدا بخواهتو اين شباي باقي مونده . دوباره خدايي شدن رو به ما ياد بده 

دوباره قلبامون رو از نور خودش روشن كنه  . تا دوباره اوني بشيم كه خودش دوست داره. و قدر تمام نعمت هايي كه به مارو داده بدونيم .

 عاشق باشيم . مثل دريا پاك بي ادعاو عميق و مثل جنگل صبور و بي منت 

بهار من مي دوني تا تو هستي منم هستم  

پس هميشه بمون و با موندنت نشون بده كه هميشه بهاري 

بهاري زنده و خوش عطر و پر از شكوفه هاي سفيد و صورتي  

  هميشه بهار من ، هميشه بهار باش

تو پیروزی

وقتي كه ابليس  با تمام وجود 

در ميان لايه لايه هاي وجودت 

 تارهاي وسوسه و شك را مي تنيد 

تو مانند متر سكي در باغ ارام و ساكت ايستاده بودي

تا كلاغهاي سياه و شوم 

 با منقارهاي كثيفشان تمام وجودت را سوراخ سوراخ كنند

انقدر بي تفاوت و يخ  تا كي ، تا كجا   

زندگي را مانند سرابي ديدي 

 ومانند شنهاي بي روح صحرا ارام ارام  

 حركت كردي اما بايد طوفان شوي 

 طوفان شو ،و تمام شنهاي ارام و خموش را به اسمان پرتاب كن 

كلاغهاي زشت و سياه را بسوزان 

 قلبت را از دستان ناپاك تبليس بيرون بياور

او قلبت را با وسوسه هايش اتش مي زند

خودت را به درياچه ي ارامش و نور برسان 

تا سحر چيزي نمانده  رسيدن به ارامش و ايمان  به مرواريد درون 

 و حالا جنگ بين ادم و ابليس 

 يكي با كمند سياه تباهي 

و دي گري كمند سپيد ايمان 

 چقدر سخت است 

 ابليس تو را خوب مي شناسد . تمام ضعفهاي تو را

تمام وسوسه هاي شيرين را 

و تو در اين جنگ چه داري؟

پشت سرت را نگاه كن

 تو تنها نيستي 

 لشكري از نور و سپيدي

بالهاي فرشتگان را ببين

همه در كنار تو سجده كرد ه اند 

در چشمهاي پاك و زلالشان نگاه كن 

تو را به ياد چه مي اندازند  روز تولدت روزي كه مادر به تو مي گفت فرشته ي من

 و تو ارزوي اين را داشتي كه فرشته ي خدا باشي 

اما حالا مقام خود را ببين

 فرشتگان در مقابلت سجده كرده اند 

مقام تو بالا تر است ،برتر است، بلند شو 

با ابليس بجنگ و وسوسه هايش را با تير ايمان نابود كن 

تو را با نگاه مي خواند چشمانت را ببند 

 صداي مي ايد چقدر دلنواز است  اما گوشهايت را ببند  

 به تمتم وجودت امر كن تنها به تو گوش كنند 

 و غير خدا هيچ  

 وانچه خدا مي خواهد را نظاره كن 

كه هديه خدا بي نهايت است 

بكوش او نجات مي دهد . هر چند شكسته و زخمي شدي 

فقط با عشق مي شود پيروز شد 

اخرين تير را با عشق در كمان بگذار 

تمام وجودت را خدايي كن 

اگر اين كمان به هدف بخورد ازادي 

 چله ي كمان را بكش 

 رهايش كن  با تمام ذرات وجودت 

و حالا در ارامشي 

 و ابليس مرد 

و تو در بهشتي

 و اسمان هنوز روشن نشد  

 تو پيروزي در بشت ايمانت 

سحر28 رمضان 

دور شدم فنا شدم        روح شدي به جان  من 

اسم تو بر زبان من    نام تو در نهان من 

مهر منو بهار من      اي مه بي نگار من 

تا كه مرا نديده اي     مهر چرا كشيده اي

اي گل بي نشان من   دور مشو زه جان من 

يار تو را كار تو را     ان دل بي نار تو را 

 ماه تويي، جان من    چشمه تويي و يار من 

دور مشو زه من دگر    اي مه بي نشان من 

 كوه تويي، راه تويي     نر گس خمار تويي 

ناز مكن رها مشو   اي زه غمت، فناي من 

بار دگر يار شدي،     ان گل بي خار شدي 

دوست شدي،يار شدي   دور مشو زه جان من 

كاش دوباره بگذري      از بر من نگار من 

كاش نشان دهم تو را   اين دل بي غبار من 

جان بدهم براي تو     جان چه شود براي تو 

روح و تنم فداي تو    اي مه روح و جان من 

كاش تو را فدا شوم    در حرمت فنا شوم 

در نگهت صدا شوم     جان بشوم براي تو 

اي گل سبز و زرد من  اي نگهت كمال من 

اي همه شور هستيم    دور مشو ره جان من 

هم تو صدا شدي مرا    روح شدي به جان من 

عشق تو در نهان من    جان منو جهان من  

كاش دگر گذر كني      بر در خانه ام دمي 

بوي تو مست مي كند    جان و تن كمان من 

چشم خمار مست تو  بوي بهار دست تو 

جان وصال هست تو  من چه كنم به حال تو 

دور تويي ، شور تويي   ان دل بي نور منم 

پس تو بيا كنار من       تا بشوم فداي تو 

تا كه توراست هر نفس  هست شوم زه هست تو 

يار نگيرم من دگر     تا كه شوم فداي تو 

ان دم از اين جهان روم    بي تو بي نشان روم 

جان زه تنم رها شود  جان بدهي به جان من 

اي گل صد ورق ببين   از غم تو چه سان شدم  

دور مشو زه من دگر     اي همه جان و جان من  

15/7/86

ماه و مهر

ماه و مهر 

ماه و خورشيد . در اسمان ابي و سياه  

 شناور همچون دو ماهي طلايي و نقره اي   

 در پي هم سرگردان  

 خورشيد هر روز با نور زندگي بخش در اسمان ابي 

با مهرباني همه جا را روشن مي كند . تا شايد ماه از اون طرف اسمان صورت سرخش رو ببينه

  وماه هر شب چشم انتظار در اسمان سياه 

فانوس ستاره ها رو با نور عشق خودش روشن مي كنه تا اسمون رو چراغاني كنه

شايد خورشيد راه را پيدا كنه 

 

 هر طلوع و هر غروب . ماه و خورشيداز مغرب و مشرق 

 با حسرت به هم نگاه مي كنند  شايد روزي به هم برسند.

گاهي تو اسمون وقتي هم ماه هست هم مهر  اونقدر محسور هم مي شن كه دنيا رو فراموش مي كنن

 ماه دستاشو به طرف خورشيد بلند مي كنه و مي گه :

اي نوراني اي خورشيد من. تا كي تنها نور تو را ببينم و بي تو در حسرت بسوزم 

خورشيد از اون طرف اسمون جواب داد 

اي ماه مناز ان سوي اسمان نورم را برايت روانه مي كنم . اي ماه من من مي سوزم تا تو در شبهاي تار روشن باشي و من انعكاس عكست را در اسمان چشمانم نظاره گر باشم . ودر حسرت ديدارت مي سوزم 

اي ماه من گريه هاي منو در اسمان نمي بيني 

هر قطرهي ان يك ستاره در اسمانهتا هر شب اسمان تنهاييت را روشن كنه 

مي دانم كه مي داني چقدر مشتاق ديدن و رسيدن به تو هستم. 

ماه گفت اي خورشيد من . اي مهر بي پايان من .از دوريت ميسوزم وهر روز ضعيفتر و افسرده تر مي شوم ببين ديگه از من چيزي نمانده 

 از دوريت لاغر تر و ضعيفتر مي شوم تا ببيني عشق تو با من چه ها مي كند 

ان وقت كه هيچ نشاني از من در اسمان ندي دي بدون كه از دوري تو مردهام و ديگر براي من اشك نريز 

 چون براي تو مي ميرم شايد دوباره زنده شوم 

مردن براي تو مثل زندگي كردنه  

14/7/86

دلم پر کشیده

 دوباره دلم پر كشيده سوي تو

هر لحظه هر زمان تا بي انتهاي جان  

من با تو تو بي من و من تنها ترين 

 جانم جداشدهاست اي جان  زه جسم و بين 

اي نازنين بهانه ي من اي نديده روي   

 اي خوش تر از هر چه خدا بيافريد 

 تو در تمام لحظه ي شعر عاشقم 

 بودي و من نديدمت تا انتها ترين 

 اي روح من اي جان بيا دمي كنون    

 تا بنگرم به رخت اي گل زمين 

 اي عيسي جان و روانم كجا شدي 

يك لحظه اي بيا تا بنگرم در وجود خويش 

دوبیتیهای من

زه حريم تو دگر باره رميدم ، صنما 

روي زيباي تو را گرچه نديدم ،صنما 

عشق را در گروي روي تو مي خواستمي 

اشتباهي كه در اخر بدريدم، صنما  

 

كاش مي شد من براي تو دعايي بكنم 

دردهاي دل را چاره زه جايي بكنم 

گله از وزن و غزل نيست دلم بي نور است 

چاره اي كن، دل غمديده چه كاري بكند 

   

كاش مي شد دل تو شاخه نباتم باشد 

تا به هنگام غمم اب حياتم باشد 

ببرد قلب مرا تا لب لبريز دعا 

بدهم جان در انجا كه چه شيرين باشد 

 

وقتي كه خدا را در نگاه مي بيني 

وقتي اشكها را اشنا مي بيني 

تا سحر بيدار بودن از براي انتظار

 اخرش باشدنگاهي در پناه لاله زار 

 

كاش مي شد صنما چاره ي كارم باشي 

در حريم نگهم امن وامانم باشي 

كاش مي شد كه دگر باره نگاهم بكني 

 دل غم ديده ي ما را تو رفاهي باشي 

 

دل همين جا و همان جا همه جا گم شده بود 

تا به يك لحظه به دست تو چو دريا شده بود

غم تو بعد همه شعبده ها مي كردي؟  

 چه بگويم كه دلم پر زه هواي تو چه ها مي كردي 

 

14/7/86  بعد از ظهر