بدون هنوز دلتنگتم

 عاشقي درد شيرين جواني 

آتشي در دل و شوري در سر

 گردشي آرام در آفاق 

 پرواز ي رويايي در درياچه ي شيرين دل يار 

و صداي بلبلان شيدا بر سر شاخه هاي  انتظار 

آه كه چقدر شيرين و دلپذير است

لحضه هاي انتظار 

و هر فصل را بهار ديدن ،حتي زمستان سرد را 

حتي مرگ را 

زماني كه قلبت در طپشي مداوم در حال فرار از چهار چوب سينه است 

و نگاه منتظرت در راه

راهي طو لاني  

 شايد از زمين تا اسمان 

و هر صدايي ، يا نگاهي 

 تو را مي لرزاند 

و از درو قلبت فرياذ ميزني كه بيا 

 چرا نمي ايي زمان گذشت 

 و ديگر وقتي نمانده 

 هنگام سو ختن ققنوس فرا رسيده 

 مرا  در اتش عشقت بسوزان  شايد دوباره ققنوسي تازه متولد گردد 

و چه ميداني اين اتش با من چه كرد.

هنگامي كه ذره ذره ي وجودم براي رسيدن به تو كه در بي نهايت  خيالم بودي 

 به پرواز در امد و سوخت و به تو نرسيد.

 سوخت

و در ان هنگام ريزش احساس از ابر نگاهم اغاز شد.

تمام  طو فاني درونم از ابر هاي احساسم ريزش مي كرد 

 شايد كه ارام شوم

هر چند كه...................................

و ارام مي شوم هر چند كوتاه 

 و دوباره يادت  ، نامت اتش مي زند تمام وجودم 

 واين كار هر روز منست 

 سوختن و ساختن  

 تا كي تا كجا نمي دانم 

چقدر سخت است نفس كشيدن بدون هوا

 

 

27/8/86

 

ديروز پنجره ي اطاقم را باز كردم دستم را روي قاب پنجره گذاشتم به افق نگاه كردم وفرياد زدم خددددددددددددددددددددددددددددددددا 

دلم مي خواو مثل طلوع خورشيد باشم .وقتي از پشت كوهها بالا مياد اروم وبي صدا با رنگ گرمش همه جا را روشن مي كنه وبا تمام مهر بونيش عشقش را با تو تقسيم مي كنه . سا عتها نور افشاني مي كنه تا همه از گرماي وجودش استفاده كنند.دلم مي خواد مثل تو باشم خورشيد خانم.         

اما غروبت را دوست ندارم .وقتي غروب ميشه اسمون پر از رنگهاي نارنجي وارغواني ميشه.رنگهايي كه ادم را به ياد غربت ورفتن مي ندازه غروبت تو دريا خيلي زيباست .تو اروم اروم پايين مي ري ونهايت زيبايي تو انعكاس عكست تو ردياست .وقتي تو را مي بينم تمام غمهاي دنيا توي دلم مي شينه  دلم نمي خواد غروب خورشيد باشم . 

دلم مي خواد در اوج باشم تا همه از گر ماي من گرم بشن.وزندگي كنن هنوز غروب براي من زوده .  

پس بايد به طلوع فكر كرد .به سر بلندي به زندگي................................. 

ديگه پنجره ها را نمي بندم وهميشه از پشت اون تو را صدا مي زنم

ميگم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامنو درياب  

منو به حال خودم رها نكن. درسته گناه من صحرا صحراست    

اما بخشش تو دريا درياست   

 دريا همه نا پاكي ها را پاك مي كنه ومن ما هي در ياي تو مي شم

در فرش سبز جنگل 

سفرهاي سپيد 

كنار درخت بلوط 

مادر تكيه داده بر سپيداري ستبر

و من و تو درون روياهايمان پرواز مي كنيم 

 چشمانم را به ياد كودكي ميبندم 

 و باز مي شود ديدگانم از درون قلبم 

و از دور به تو نگاه مي كنم 

تو هم چشمانت را ببند و با من بيا 

به ياد كودكي

به ياد پاكي هاي ان زمان

پشت بوته هاي پر از تمشك 

 كه تيغهايش اشك چشمانمان را در مي اورد

و لذت مي برديم از اين همه درد

و لبان قرمز 

 پاهايمان پر از گزنه بود

 و احساس نمي كرديم 

و مي دويديم در پي هم  

 هوا پر بود از مهرباني و گذشت 

 بوي شالي بوي باران ،بوي نم 

 الاچيق كنار زمين

 همه روياي كودكي من بود 

و ارزوي رسيدن به بالاي درخت اناب 

كه تو بودي و من نبودم 

 صداي پاي مادر بزرگ كه از دور مي امد 

پنهان كردن تخمهايي كه براي خوردن برداشته بوديم 

و اتش كنار دريا

 مثل مرد ماهي گير 

 و من و تو بوديم

 اما حالا 

 چقدر فاصله چقدر دوري از من  

 كاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم

تا دوريت را ببينم 

 

 

سلام بر بانوی اب و اینه

سلام بر بانوي اب واينه   

بانو اي از سلا له ي بهشتيان ، اي بي همتا .اي دختر نبي اي همسر علي اي مادر نور وعشق وصبر   اي بركت زمين .اي بي همتا  مرا درياب 

من به تو مهتاجتر از كودك شير خواري هستم كه وابستهي شير مادر است . تو انقدر بزگواري كه وقتي به خانه ي داماد ميرفتي به در خواست سائلي لباست را بخشيدي .وقتي كودكانت روزه بودند نه فقير و مسكين ودر راه مانده كمك كردي .تو انقدر بزگواري كه د ر فاطيما عشق اسماني شدي. اخر تو كه هستي ؟ من در عجبم كه اين همه بزرگواري از كجا امده؟   

دلم خيلي گرفته .نه بهتراست بگويم سنگ شده . ديگر گريه نمي كنم . شاد هم نيستم . غريبم واماندهام سرگردانم. ودر غم بي همنفسي مرده.      

نه اين كه كسي نباشد نه همه هستند وباز نيستند               

دستم به دامنت بانو تو سائلي را از در خانه ات نمي راني نم به تو مهتاجم واگر اين نياز نبود .من چه مي بايست مي كردم .دلم از اين زمانه گرفته روزگار سختي شده .هر روز منتظريم كه بيايد  هر سال جشن ميلادش را مي گيريم .بدون اينكه بدانيم چرا؟  

پسرت نور چشمت ان ولي منتظر را مي گويم كه فكر مي كنم از همه منتظر تر باشد. هر روز برنامه هر روز كتاب وهر روز ............

مي دانم كه يك روز خواهد امد . اما من سرگردانم   خودت خوب مي داني كه چرا  من اسير روز مره گي زندگي شده ام                   

روز با خواندن يك كتاب عوض مي شوم ودوباره شب همان ادم قديمي

چكار بايد كنم.دلم مي خواهد دل وزبانم يكي شود .ظاهر وباطنم يكي باشد اما نمي شود. دلم مي خواهد به كسي دروغ نگويم اما نمي شود. 

سرگرداني از اين بيشتر كه در كلاف سر درگم خود اسير شدم .انقدر اين كلاف را به دور خودر پيچيدم كه باورم شد زندگي همين است.  

كمكم كن از اين سرگرداني نجات پيدا كنم. تو مي تواني  .اگر همين الان قرار باشد نزد شما بيا يم چه جوابي مي توانم  به شما بدهم.نمي دانم .

 

شيطان انقدر زرنگ شده كه مرا با كار خودم اسير مي كند . ديروز به قلبم صحبت مي كردم دي دم چقدر عوض شده . اصلا به حرفهاي مغزم گوش نمي داد. فقط به دنبال كار خودش بود .از تو مي خواهم كمكش كني التماس مي كنم.كه مرا نه بلكه همه ي جوانان را دريابي

 بهار زندگيم 

 بهار جوانه زدن در فصل خزان 

 و رشد دوبارهي شكوفه هاي زندگي 

در هر فصل و زمان   تو فقط با من باش

فقط مرا فراموش نكن

تنها تويي كه هميشه با مني

در تمام پيچ و تاب كوچه هاي زندگي

دست در دست هم ، با هم

در امتداد يك خط مستقيم

در كوچهي زندگي

پلاك عشق

 زنگ را بزن

تا در را برايمان باز كنند 

وارد شو

دستانت را از دستانم جدا نكن

مرا رها نكن

كه محتاج دستان گرمت هستم

 هر روز از ترس جدايي نمي خوابم بي تو چه كنم

نكند اين شكوفه هاي لبخند بر روي لبانمان خشك شود

نكند تو 

خدا نكند

هر چه هستي مال مني   پس با من باش تا بمانم 

8/8/86

4:09

سيب سرخ و سيب زرد

سيب سرخ و سيب زرد 

 بوي عطري از بهشت 

در ميان دست من 

قطرهاي از بوي عشق 

دستها بر اسمان 

چشمها در انتظار 

همرمان افتاب 

پر كشيدن تا خدا 

رود جاري تا خدا در درون عصر ها 

عشق تفسير تو شد 

در همان يك خاطره 

فرش ،تسخير تو شد 

پا نهادي در جهان 

اي شهيد بي نشان 

اي سپيد بي نشان 

جان فداي جان تو 

اي بهار بي نشان 

اي صبور زندگي 

اي تو ماه اسمان 

كودكي

در فرش سبز جنگل سفرهاي سپيد كنار درخت بلوط مادر تكيه داده بر سپيداري ستبر و من و تو درون روياهايمان پرواز مي كنيم چشمانم را به ياد كودكي ميبندم و باز مي شود ديدگانم از درون قلبم و از دور به تو نگاه مي كنم تو هم چشمانت را ببند و با من بيا به ياد كودكي به ياد پاكي هاي ان زمان پشت بوته هاي پر از تمشك كه تيغهايش اشك چشمانمان را در مي اورد و لذت مي برديم از اين همه درد و لبان قرمز پاهايمان پر از گزنه بود و احساس نمي كرديم و مي دويديم در پي هم هوا پر بود از مهرباني و گذشت بوي شالي بوي باران ،بوي نم الاچيق كنار زمين همه روياي كودكي من بود و ارزوي رسيدن به بالاي درخت اناب كه تو بودي و من نبودم صداي پاي مادر بزرگ كه از دور مي امد پنهان كردن تخمهايي كه براي خوردن برداشته بوديم و اتش كنار دريا

یاد خدا

دل تاب تنهایی ندارد 

باور نکن تنهاییت را  

 هر جا ی این دنیا که باشی  

من با توام تنهای تنها 

من با توام هر جا که هستی 

حتی اگر با هم نباشیم 

حتی اگر یک لحظه یک روز  

 با هم در این عالم نباشیم 


از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:
وقتی که این آیه بر پیامبر نازل شد:" والذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم ومن یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا وهم یعلمون"(135/آل عمران) (1)
ابلیس(پدر شیطانها) سخت ناراحت گردید. بالای کوهی در مکه به نام "ثور" رفت و آژیر خطرش بلند شد و همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود. همه ی بچه شیطانها جمع شدند. ابلیس، نزول آیات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگرانی کرد واز آنها کمک خواست.
یکی از یاران او گفت:
من با دعوت نمودن انسان8ها از این این گناه به آن گناه، اثر این آیه را خنثی می کنم.
ابلیس سخن او را نپذیرفت. دیگری پیشنهادی شبیه به اولی کرد ولی باز مورد پذیرش ابلیس قرار نگرفت.
تا اینکه از میان شیطانها، شیطان کهنه کاری به نام "وسواس خناس" گفت:
پیشنهاد من این است که فرزندان آدم را با وعده ها و ارزوهای طولانی آلوده به گناه می کنم (و می گویم که الان برای توبه کردن زود است و فرصت توبه بسیار است) وقتی که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش کرده و بازگشت ب سوی خدا (=توبه) از خاطر آنان محو می گردد.
ابلیس گفت:
مرحبا! راه همین است. سپس این ماموریت را تا پایان دنیا به او سپرد.(2)

-------------------------------------

پی نوشت ها:
1-
آل عمران/135،(و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا می افتندو برای گناهان خود طلب امرزش می کنند- و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- وبر گناه اسرار نمی ورزند با اینکه می دانند.
2-
ر.ک: داستانهای صاحبلان، 1/151-150ف به نقل از امالی صدوق، وسائل الشیعه11/353، باب 85، ج7.

منبع:
محمدی، محمد حسین، هزار و یک حکایت قرآنی، صص741-740.

 

به انتظار  تو

چه سخت است هر روز منتظر روشني صبح بودن 

 اما صبح نيامدن 

 روز نشدن

 

 ود ر تاريكي و ظلمت كور شدن

 از نور دور شدن   

چه سخت است خورشيد را ديدن و انكار كردن 

و شمس را ماه ناميدن  

نگاه به اسمان كردن و ان را نديدن 

 و با تمام وجود خود را در مرداب عادت خفه كردن 

ديدن و كور شدن 

 شنيدن و كر شدن 

 وبا دهان باز خفه شدن 

 و تو گويي زنده زنده مردن 

 اما مردني پست 

 در خاكهاي الوده 

 و من از ميان اين همه مرداب 

 دست تو را گرفتم 

 تا مرا بيرون بكشي 

 و تو ارام يك دست به اسمان 

 وبا دست ديگر به من 

حلقه ي اتصال به اسمان 

و مرا همچون نيلوفر مرداب از غرقاب نجات داد 

و در ميان گلدان بلوري قلبت  ميان طاقچه ي زندگي قرار دادي 

 ومن مست وارام فقط تو را نظاره گر بودم  

ودر نگاه تو  زندگي مي كردم 

 هر چند عمر كوتاه بود  

 اما بلندي يادگار براي تو بود 

و رنگ رنگ شد اطاق سپيدت به رنگ من 

 و من تو شدم 

 و تو من 

يكي در يك گلدان

اینه

تصوير من در ايينه 

 شفاف و واضح  

 و نگاه چشمانم در ما وراي ان

 شايد خودم را در پس نگاه درون ايينه بيابم

 تنهاييم را 

 اما در انتها هيچ نبود جز سكوت 

نه صدايي  نه نگاه اشنايي

 و نها من بودم با خودم درون روزنه اي از زمان

 در كناره اي از بستر زمان 

 هر چند از اب مي ترسيدم

 اما دل به دريا سپردم تا شايد مرا به كناره ي ساحل نجات هدايت كند 

دريا انقدر ارام بود كه هر موج ان دست نوازش گري را مي نمود

و از خشم ان غافل بودم

 شايد بر من ترحم كرد

در كناره ي ساحل تشنه و غريب 

واله و سرگردان درپي خودم بودم

 همه جا  پاكي بود و سبزي و زندگي

ومن در كنار بركه اي ارام 

 ارميدم 

ودر ان خودم را ديدم

 در انتظار خود

بي خود از خود به درون بركه غوطه ور

و خودم را يافتم 

 

 

 

8/8/86 

    • ساعت  -3:54

زندگی با تو

سلام به برگ برگ رنگي پاييزي  

 سلام به اواز خوش بلبلان غزل خوان  

سلام به شكوفه هاي به بار نشسته ي بهاري   

 وسلام به تمام لحظه هاي ناب زندگي كه با تو اغاز ميشه  

 اي اغازين سلام كه نام توست با ياد تو و براي تو شروع مي كنم سر فصل تازه ي  نوشته هايم را و براي همراه عزيزم كه عشق و زندگي واقعي را در كنارش تجربه كردم

 

امروز دوباره شوريده و ديوانه شدم

با اين مرطوب بعد از باران 

آسمان آبي وجنگل سبز 

ودر كرانه هاي دور در زير نور خورشيد 

 برق برق نقره فام شبنم هاي اشنا 

 بر روي درختان جنگلي 

 ومن بودم و تو 

 در ميان خاكهاي نمناك جنگل 

و پر بود كفشهاي ما از گلهاي پر محبت جنگل 

 همه جا پر بود از شادي و زندگي 

بوته هاي تمشك قرمز و سياه چشمك زنان  

 در انتظار دستهاي مهربان براي چيدن و كامل شدن 

بلوطهاي كلاه به سر   كه پر بود بر شاخه هاي سنگين درختان 

و انارهاي ترش و سرخ 

آه كه چقدر زيبا بود لحظه هاي دويدن و رها شدن 

لحظه هاي كودكي و فراموشي 

چقدر زيبا بود بوته هاي خوش عطر پونه در زير پا ها

و عطر خوش زلنگ در تمام جنگل 

هر چند  تيغ هاي دردناكي داشت 

بلبلان عاشق و شيدا بر سر درختان 

و من بي خيال در ميان اين همه نعمت 

پرواز مي كردم در آسمان خيال 

با دستاني باز و چشماني بسته 

 اي كاش تمام اين بهشت  

 هميشه براي ما بود 

 محمدم

 

دیروز به بازار مكاره رفتم . چقدر شلوغ بود. همه جور ادمی اونجا بودند . زن مرد پیر جوان  كوچك و بزرگ. بعضی دور بساط فروشنده ها پرسه می زدند. بعضی ها هم با دقت دنبال چیز خاصی می گشتند . اما من از سر بی كاری به این بازار سر زده بودم .شنیده بودم كه شیطان در این بازار بساط پهن می كنه وخیلی به خودم مطمئن بودم .همه جا را نگاه می كردم وراه می رفتم .پیر مردی را دیدم كه دو دستی به سرش می زد وهای های گریه می كرد .جلو رفتم محاسن سفیدش از قطرات اشك خیس شده بود. نگاهش كردم مرا دید گفت:دیدی با خودم چه كردم .یك لحظه به خود مغرور شدم.به عبادتم  به پیشانی مهر خورده ام .قلبم را ببین . ببین چقدر سیاه شده .من كور شدم ومغرور فكر می كردم خدا بهشت را به خاطر من افریده .حالا ببین چه شده ام. 

اما من كه عابد وزاهد نبودم  مالی هم نداشتم تا به ان دل ببندم مردم سرگردان را می دیدم ودر دلم به انها می خندیدم .من به دنبال عشق وپاكی می گشتم دلم می خواست دیگران را هدایت كنم  ......... 

در حال عبور از كوچه ای به در خانه ای رسیدم كه صدای ارامی از ان بیرون می امد . اهسته درون خانه را نگاه كردم كمی ترسیدم نكند كسی مرا ببیند . اما نه كسی نبود .به در نزدیك شدم ناگهان از خود بی خود شدم .از دور صدایی زیبا مرااز خود بی خود كرد اهسته نگاه كردم  كسی را ندیدم از سر كبجكاوی بدون اجازه وارد شدم. چقدر زیبا بود پر از رنگهای گرم ورویایی صدا مرا با خود می برد انگار هیچ اراده ای نداشتم ..كنار حوض رسیدم  لبریز از شراب بود. عقل می گفت نخور اما صدای زیبا می گفت به اندازه ی رفع تشنگی اشكالی ندارد .ببنوش اگر ننوشی هلاك می شوی.دستم را در میان اب حوض فرو بردم وجرعه ای نوشیدم. اه چقدر شیرین و دلچسب بود .اما باز تشنه تر شده بودم هر چه می خوردم سیر نمی شدم مست مست شده بودم .دوباره ان صدا را شنیدم به دنبال صدا از خانه بیرون امدم .او را دیدم نمی دانم در حالت مستی بود یا واقعیت بسیار زیبا بود . ودلم را با خود می برد . 

خود را در بیابانی خشك ولم یزرعایستاده بودم پاهایم می سوخت اما چشمم به دنبال او بود . باهایم تاول زده بود وخون می امد .اما به دنبال سراب ومودش می دویدم تا شاید به او برسم .ناگهان پاهایم به بوته ی خاری گیر كرد با سر به زمین خوردم.تمام تنم خاكی وكثیف شده بود صورتم خونی در همین زمان دوباره او را دیدم دستش را به طرفم دراز كرده بود ومرا صدا می زد .بلند شدم به طرفش رفتم اما غیب شده بود انگار سراب بود .من تنها بودم .از تاریكی ، و صدای حیوانات وحشی می تر سیدم تمام تنم یخ كرده بود . از ترس می لرزیدم . به كنار صخره ای رسیدم  به سختی خودم را از ان بالا كشیم اما توان بالا رفتن را نداشتم انگار تازه یادم افتاده بود چه كسی هستم  . مستی شراب از سرم افتاده بود . چقدر دیر كرده بودم من كجا هستم؟ اینجا كجاست/؟     

یادم امد ...بازار مكاره ..اما حالا واینجا چرا؟   

به یاد تو افتادم گفتم خدایا اینجا چكار می كنم ،اما انگار همه چیز قطع شده بود انگار زبانی در دهانم نبود تا با ان صدا كنم  . قلبی برایم نمانده بود تا با ان التماس كنم سرد ومنجمد شده بودم ...... 

انقدر بالا رفتم كه دیگر نه دستی مانده بود نه پایی ،نه چشمی نه قلبی . به بالای كوه رسیدم انجا هم هیچ چیز نبود .انجا همه چیز زشت وكریه وبد بو بود. صدایی از پایین كوه امد  صدای او بود میگفت :بیا عزیزم بیا من منتظر تو هستم  .بپر....بپر تا تو را در اغوش بگیرم 

نمی دانستم بپرم یا نه هوس می گفت بپر اما عقلم می گفت نه .چرا بپری می میری .اما دلم مل گفت اگر به او نرسی مرده ای زندگی یعنی او  .

ناگهان از درونم چیزی مثل مه بیرون امد .روشن سفید ولطیف انقدر زلال كه می شد تمام دنیا را از ورای ان دید . به من یك اینه داد . خودم را در ایننه دیدم .سیاه وسخت وكریه .ایا من بودم ؟چرا اینطور؟ ایا مرده بودم یا زنده بودم...............

نگاه كردم .شرمنده وپشیمان گفتم چه كنم .بر سر خود می زدم گریه می كردم .انقدر گریه كردم كه قطرات اشكم صورتم را پاك كرد دستم را به طرف صورتم بردم ان را با قطرات اشكم نمناك كردم . ان را به طرف قلبم بردم وان را لمس كردم  حركتش را احساس می كردم  .ارام ارام حركت  می كرد .ومن دوباره جان گرفتم     

درونم ارام كنارم نشست. نگاهم كرد در چشمانش زلال خودم را دیدم اما ارامتر  پشیمان وسرگردان . دستش را به طرف اسمان بالا برد . دستش به سقف اسمان بالا برد . دستش به اسمان رسید . دست دیگرش ،دست مرا گرفت و گفت بگو یاای خدا  

با تمام وجودم خدا را صدا كردم ،گریه كردم ،نادم وپشیمانگفتم مرا ببخش  كه بخشندگی فقط برازنده ی توست  

مجنون تو كوه را زه صحرانشناخت  دیوانه ی عشق تو سر از پا نشناخت 

هر كس به تو ره یافت زه خود گم گردید   انكس كه تو را شناخت خود را بشناخت

بحری است  بحر عشق که هیچش کناره نیست

http://i21.tinypic.com/2w7e1wi.jpg

بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست 

عشق مثل آبي اغواگر دريا مي مونه كه با چشمهاي ابيش ادم رو محسور و مست وخراب خودش مي كنه. و تا مياي ببيني و بفهمي چه به روزت اومده. خودت را به دست اون ابي زلال ميدي   

اهسته اهسته جلو ميري اول پاهات  خيس ميشه و بعد كم كم تمام تن و لباسهات اما بازم جلو ميري سنگين ميشي .مي دوني شنا بلد نيستي ،ميدوني غرق ميشي اما بازم جلوتر ميري  . اخ كه چقدر لذت ميبري

 

يه كمي هم احساس تشويش. و نگراني مي كني اما بازم ميري  حالا تو گرداب عشقش غرق ميشي بدون اينكه كسي بتونه به تو كمك كنه . بعد دريا تو رو رها مي كنه و اروم بي اعتنا تو رو به دست ساحل زندگي ميفرسته و دوباره تنهاي تنها مي شي و هر روز ارزوي مرگ مي كني .  

جنازهاي ميشي رو دست ساحل بدون روح بدون قالب بدون..........

حالا فكر كن اگر براي رفتن تو اين درياي زيباي عشق يه جليقه ي نجات داشتي بهتر نبود. اونوقت ديگه غرق نمي شدي.   اي عزيز اول درياي عشقت رو بشناس . وببين ايا غرق شدن تو اون دريا ارزش داره يا نه ؟ ايا وقتي غرق شدي دريا تو رو به ساحل حواله مي ده  يا مثل در گران مايه اي از تو مواظبت مي كنه